گفت چرا می خوای باهام بمونی وقتی می دونی موندنی نیستم؟ گفتم دیدی آدم میره نزدیک یه باغ گل، دلش می خواد همشو یکجا بچینه ببره خونه‌اش؟ نمی تونه! پس همون مدتی که وقت داره تا غروب می شینه و تماشا می کنه. منم می شینم و تماشا می کنم و بعد میرم کل عمرم حسرت این رو نمی خورم که توی خونه ی وامونده م باغ گل ندارم، عوضش باغی دیدم که وسعت نداشت، ته نداشت، کم و کسر اگه داشت، یکتا بود. لبخند زد و رفت. فکر کنم توی خونه‌ش یه باغ گل داشت که رفت. فکر کنم دلش سیر بود که رفت. من موندم یکه با نیم ثانیه ای که در باغ دلگشا باز شد و دیدمش. دندون گیر نبود، ولی دلگشا بود. چی میمونه واسه آدم جز دلش؟ همین دله که نذاشته ریشه هامونو بکنیم و ببریم. همین دله که خرابمون کرده و یه کلنگی مدرن با دیوارهای بلند ساخته. همین دله که بی باغ و برگیمون رو گذاشته کمِ آوازمون!