چشم به هم زدیم و پاییز تمام شد، چشم به هم زدیم و زمستان رسید، چشم به هم زدیم و حوصله‌ای برای وداع با پاییز هم نداشتیم...

پاییز بود و کنار هم نبودیم، پاییز بود و با کسی قدم نزدیم، پاییز بود و به گرمی آغوش کسی پناه نبردیم، و حالا یلدا رسیده و محکومیم به تنهایی ...

یلدایی بدون جمع شدن‌ها و قصه گفتن‌ها و خندیدن‌ها، یلدایی در انزوا و سکوت، یلدایی بدون شور و شوق، یلدایی به دور از هم...



تفال می‌زنیم به دیوان حافظ و امید داریم که بشنویم؛ "یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور، کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور..." و یوسف گمگشته‌ی ما شادی‌ست و سلامتی‌ست و همنشینی‌های بدون هراس...

امید داریم که سال بعد پاییز که رسید کنار هم باشیم با عشق و لبخند و بگوییم: این پاییزی که گذشت؛ آخرین پاییزی بود که کنار هم نبودیم و حالمان خوب نبود.

امید داریم...🌱