من یک پرستارم.

من رنج می‌کشم تا از رنج آدم‌ها کم کنم. من نمی‌خوابم، تا آدم‌ها راحت‌تر بخوابند، من درک می‌کنم هرچند که درک نمی‌شوم، و حواسم هست، حتی اگر هیچ‌کس حواسش به من نباشد...



من عادت کرده‌ام حال آدم‌ها را خوب کنم تا حال خودم خوب باشد، من حال آدم‌ها را گره زده‌ام به حال خودم، مادامی که خوب باشند، خوبم و برای امتداد این حال خوب، با تمام توانم تلاش می‌کنم.



من به خودم سخت می‌گیرم تا دنیا به آدم‌ها بیش از این‌ها سخت نگیرد، من امید می‌بخشم، تا نهال امید این سیاره نخشکد، تیمار می‌کنم تا سلامت و بهبود، زوال نپذیرد. من با تمام وجودم در این مسیر می‌ایستم تا آدم‌های کمتری، فقدان را تجربه کنند.



من عادت کرده‌ام برای زخم‌ها مرهم باشم و برای دردها تسکین، من عادت کرده‌ام گاهی برای نجات جان‌ها، از جان شیرین خودم بگذرم، من عادت کرده‌ام تمام آدم‌ها را دوست داشته‌باشم...



من فرشته نیستم، قهرمان نیستم، ستاره نیستم، من بالاتر از تمام این‌ها، یک انسانم، انسانی متعهد به اصول والای انسانی، انسانی که برای بهبود حال جهان و آدم‌ها می‌کوشد،

انسانی که تمام انسان‌ها را صرف‌نظر ا