مدتی پیش، نیمه های شب، وسط تب و لرز، داشتم هذیان می گفتم.

یادم نیست چه هذیانی، فقط یادم هست دو نفر بودم.

یک نفر که مثل مریضهای توی فیلم روی تخت به خودش می پیچید و عرق کرده بود و می لرزید و هذیان می گفت، و یک نفر که خونسرد و بی تفاوت به حرفهای آن یکی گوش می کرد و خنده اش گرفته بود.

خیلی وقت ها دلم خواسته دو نفر باشم. یک نفر که کم بیاورد، یک نفر که یک لیوان آب دستش بدهد و بگوید درست خواهد شد.

یک نفر که عصبانی شود، یک نفر که - مثل آن یار دیرین که مرا حفظ بود- دستهایش را دوطرف صورتم بگذارد و بگوید آرام، آرام زنجیری.

یک نفر که بی باک باشد و به هر جاده ناشناخته ای پر بزند، یک نفر که دانا باشد و بیاید پیدایش کند و به آرامش بازگرداند.

یک نفر که رها باشد، یک نفر که یادش باشد همیشه زنجیری به پای کبوتر هست.

یک نفر که دوست داشته شود، و یک نفر که حواسش به او باشد و مدام تذکر بدهد از ثانیه ها لذت ببر که فراق در راه است.