گفتم : «گیله مرد! توی سبزه‌ها چی دیدی که رفتی تو فکر؟!»

کمی سکوت کرد و گفت: «به این دونه‌های سبز شده نگاه کن. چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند.

گفتم خب!

گفت: «سیصد و شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود؛ می‌ترسم رشد که نکرده باشم هیچ، افت هم کرده باشم!

دونه ای که نخواد رشد کنه؛ هر چقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط بیشتر می‌گنده.