‍ " وقتی درس می‌خوندم، معلم فیزیکی داشتیم که گاهی حرف‌های عجیبی می‌زد. یه بار گفت شب‌ها قبل از خواب سعی کنید سه دقیقه خودتون رو جای چیز دیگه‌ای بذارید.

می‌گفت سه دقیقه خیلی زیاده اما با تمرکز و تمرین زیاد میشه این کار رو کرد. مثلاً جای یه برگ درخت توی یه جنگل تاریک. یا جای یه سنگ وسط بیابون.

یا جای یه پیرمرد که نیم ساعت طول می‌‌کشه تا کفش‌های لعنتیش رو بپوشه. جای یه حشره، یه توپ فوتبال، یه تابوت یه جفت کفش و ...

می گفت اگه مدتی این کار رو انجام بدید حس می‌کنید انگار دنیا داره توی روح‌تون نفس می‌کشه..!"

کف دست‌هایش را گذاشت روی میز و انگشتانش را بر سطح آن فشار داد. سعی می‌کرد جلوی لرزش انگشت‌ها را بگیرد. زیر لب گفت :

"حس می‌کنم چرخ یه ماشینم و دارم با سرعتِ یه میلیون دور در دقیقه می‌چرخم."