بالاخره یاد میگیری

رفتن اتفاقی ست اجتناب ناپذیر

و پُر از منطق های محکم

و ماندن هراسی ست تکراری

لابه لای امید های واهی

و پوسته نازکِ احساست

می شود سنگ واره ای از تجربه ها

و دیگر نمیترسی

و دیگر به صدای قدم های هیچکس به خود نمیلرزی