گفت: " از آینده مي ترسم،

حتي از چند لحظه ی بعد که نمیدونم چي میخواد بشه!"

گفت: " آینده مثل مهمونِ ناخوندس،

هیچ آمادگي براش نداری،

حتي اگه اون عزیزترین آدم زندگیت باشه..."

بدون اینکه از قبل آمادگیشو داشته باشه،

سرمو آروم گذاشتم روی شونش و دستامم دور کمرش قفل کردم.

صورتشو گرفت رو به آسمون و یه نفس راحت کشید و بعد سرشو چسبوند روی سرم.

لبخندشو حس مي کردم

آروم گفتم: "دیدی ترس نداره..."