وقت های بی جانی

دلم بی حرف وُ حدیث میخواهدت

وقت های کم آوردن

لحظه هایی که تو از عشق می گفتی

و من به هزار و یک کار نکرده دل نگران بودم

عصر هایی در زندگی هست

که دلت می خواهد کسی باشد

حتی اگر ایمانی به دوست داشتنت

نداشته باشد

فقط باشد

که تو به نگاه تابِ موهای نشسته بر بام چشم هاش

شعر شوی

بعد آرام وُ آهسته

نم نشسته در گلو بخوانی اش

او اشک شود که نوشتی اش

تو گرم شوی

بی جانی ببیند

عاشقانه چای می نوشید

تا مدت ها ترک‌تان کند