من نمی تونم دوستش نداشته باشم و نمی تونم نسبت بهش بی اهمیت باشم، اما یاد گرفتم که نشون بدم حسی بهش ندارم و یاد گرفتم نشون بدم واسم اهمیت نداره...

من نفهم نیستم، اما زندگی بهم یاد داد که چطوری خودم رو به نفهمی بزنم!

به چشم های من نگاه کن! فکر می کنی خوابم؟ نه، نه، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی هوشیارم، اون هایی که خوابن یه روز از خواب بلند میشن، ولی من خواب نیستم، من فقط خودم رو به خواب زدم، چشم هام رو بستم و دارم تو خیالاتم زندگی می کنم، برخلاف واقعیت ها.

مثل شنا کردن خلاف جهت ساحل، به سمت بی نهایت، من از ساحل می ترسم، از واقعیت هاش می ترسم، از آدم هاش می ترسم، از دوست داشتن هاش هم می ترسم...