امروز راه افتادم تو شهر و گشتم، روی دیوارا دنبال حرفی گشتم که ندیده باشم، همه جا پر بود از آگهی، هوالباقی، گمشده، مژدگانی، لوله بازکنی شبانه روزی، حراج پایان فصل و چی و چی و چی...

کسی دنبال دوست نبود، همه آشنا داشتن انگار، همه با هم آشنا بودن انگار، کسی تنها نبود اصلا، هیچ جائی کسی نگفته بود که فلان آدم زنده است، نفس میکشه و چشمش به در مونده، بریم و خوشحالش کنیم، نگفته بود یکی دلش گرفته، مثلا دل باز کنی فوری، شبانه روزی، کسی نگفته بود آرامشم رو گم کردم، خنده هامو گم کردم، راستی از دهنم افتاده، محبت از چشمم، نگفته بود هیچکس یا من ندیدم لااقل...

شهر غریب بود و من غریب و دلم غریب...