از چشم هایش شروع شده بود

و به دست هایم سرایت کرده بود،

(دوست داشتنش را میگویم)

و حالا...

سال‌هاست که شستن دست هایم

حافظه ام را پاک نمیکند.

در من است،

مثل زخمی عمیق بر پوستم

(رفتنش را میگویم)...

و چشم هایم چون ابرهای شمالی

خیس و بارانی است...