پاییز ، رسالتش یادآوری خاطره هاست . آدم را پرت می کند وسط خاطرات خیلی دور .

کنارِ آدم هایی که نیستند، میان خانه ای که نیست و حال و هوایی که تکرار نخواهد شد .

یادش بخیر! خانه ی قدیمی مادربزرگ و آن حوض آبیِ وسط حیاط ...

تخت چوبی کهنه ای که توی ایوانش بود و هر شب روی آن دراز می کشیدیم ، آسمان بی نقاب و پرستاره را تماشا می کردیم و غرق در تخیلات کودکانه مان می شدیم .

دلم برای خواب های بی دغدغه ی خانه ی مادربزرگم تنگ شده ، برای صبح هایی که پنجره ی چوبی اتاق باز می شد و با هیاهوی گنجشک ها بیدار می شدیم و با نسیمی خنک و روح نواز ، خواب از سرمان می پرید ...



دلم برای کودکی ام و صفای آن خانه ی قدیمی ،

دلم برای مادربزرگم تنگ شده .

کاش آدم های خوب زندگی ، همیشگی بودند .

کاش ما، بزرگ نمی شدیم ،

کاش توی همان دوران، در دل همان سادگی ها ؛

جا مانده بودیم .