کاش دنیا جادویی بود و خدا گاهی وقت‌ها یه میکروفون به دست می‌گرفت و بعد از اینکه صداش رو صاف می‌کرد بلند می‌گفت
من دارم همه‌تون رو می‌بینم و حواسم بهتون هست

شمایی که داری لبخند می‌زنی؛ لطفا همیشه همین‌طور لبخند بزن.
حتم دارم می‌دونی چقدر زیباست.
تو، آره عزیزم خود تو، چند شبه داری یواشکی گریه می‌کنی، امشب بیا بغلم و وقتی آروم شدی بهم بگو چی شده، آره من خودم می‌دونم اما این رو هم می‌دونم که دلت می‌خواد بهم بگی، پس بیا.

و شما، خود شما، حواسم بود چطور دل شکستی. صدای شکستنش رو شنیدی؟! حتما نه، اما من شنیدم و حتما باهات جدی برخورد می‌کنم، چطوری؟ خب، صدای شکستن اون دل رو برات پخش می‌کنم، اون‌وقت خودت همه چی دستگیرت می‌شه!

و شما، ممنون که بی دریغ مهربونی، واقعی مهربونی..
و باید این رو بگم که، همون‌قدر که از خلق کردن تعدادی‌تون خوشحال و راضی‌ام، از خلق کردن تعدادی دیگه‌تون غم به دلمه.
کاش غم نباشید به دلم.

آره، کاش دنیا جادویی بود و خدا گاهی بلند بلند باهامون حرف می‌زد.