نمیدانم چه میشود..
نمیدانم میخوانی اش یا نه..
ولی..
زمانی که سنم برسد..
به سی یا سی و پنج سالگی..
یک کتابخانه بزرگـــ دارم..
کتاب هایی که به هر مناسبتی برای خودم هدیه گرفتم..
شاید سالها بعد
بیشتر شعر های فروغ را از بر باشم..
و مدام زیر لب زمزمه کنم..
"ای نفس هایت نسیم نیم خواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من"
.آن موقع حتما تعداد زیادی دفتر دارم
که پر شده از نوشته های خودم..
به گمانم زندگی خیلی فرق میکند..
دور میشود،از دنیای حال..
آشپزی میکنم..خرید میکنم..آواز میخوانم..به شمعدانی هایم میرسم..
در اتاقم فقط آهنگ های شجریان و همایون پخش میشود..
آن زمان دیگر نه من این من هستم..
و نه دیگر تویی وجود دارد..
میخندم به غصه ها و گریه های دیروز..
شاید دیگر تو موضوع نوشته هایم نباشی..
و من فقط..
لبخند میزنم..باحس کردن عطری که
بوی تو را میدهد