قصه ..

از آنجا شروع شد که اسفند در دل بهار دود شد و دل من در نگاه تو ...

و شد آنچه که نباید ..

و من ماندم تنها در آهنگ لحظه هایت ؛ آری عاشقی بود صرف کردن وجودت در نگاه او و چه سخت است سرودن این آهنگ ..

نوشته هایم لبریز از خاکستر قلب حزینم شد ...و امواج بغض آلودش با دریا هم نواز ..

بنویسم یا بسرایم یا فریاد کنم که عاشقی کردن بار گرانی است که برای درمانش حکیم باشی شهر هم نوش داروی پس از مرگ سهراب را فقط از چشمان تو میگیرد ...چشمانی که شد دنیایم ؛ دارو نداری که برای داشتنشان همه ی شهر را برهم زدن رواست ..

آه که چقدر از تو نوشتن و به تو نرسیدن سخت است ..پادزهری را سراغ ندارم که بتواند زهر چشمانت را از من بگیرد ..

من شراب مستی چشمانت را جرعه جرعه مینوشم تا خاطرت در چمدان یادگاریها دست نخورده باقی بماند ..

حالا خرابم اگر بمانم میسوزم و اگر بروم خاکستر ...