غروب بغضش را
در حنجره ي زمين مي ريخت
رد پاي رفته ي  نور
از پشت تمام پرده ها پيدا بود

زن اشك هايش را به گردنش مي آويخت
و مرد تفنگش را در باغچه پنهان مي كرد
از گلدان شكسته
خاطره اَي بر زمين جاري بود
خورشيد رفته بود
و شب
دوان دوان بر مي گشت

چقدر اتاق تنها بود!
زن پرده ها را
كنار زد
و شب را بوسيد
تاريكي خانه را در آغوش گرفت
پوستش از نوازش تاريكي، مهتابي شد
باد
چراغ ها را يكي يكي به قربانگاه برد
زن خسته بود
موهايش را به آسمان بافت
و با شب خوابيد!🖤