عشق! بله ... عشق! عشق؟
چه است و که است عشق؟
چه می‌پرسی؟ دیدنی نیست، و نه با شنیدن شناختنی. مثل هستی که واقع، که حادث می‌شود. نمیدانیش ... اما او هست، هست.
در شریان‌هایت می‌شتابد و در نبض شقیقه‌هایت، و در مفاصل پاها ... نه، ذره‌تر از آن است؛ بسی ذره‌تر از ذرات،
پس بُنِ هستیِ تو است،
بن هستی که چشم توانِ دیدن
و ذهن تابِ گمان آن را ندارد؛
مگر اما به تشخیص بروزات آن.


روزگار سپری شدهٔ مردم سالخورده