یادمه بچگیام وقتی میرفتم سر مزار
سعی میکردم پام روی قبرا نره
تا روی یکیشون میرفتم جیگرم آتیش میگرفت
چشمامو میبستم
تو دلم براشون صلوات میفرستادم...
چند سال گذشت...
من بزرگتر شدم
مرده ها بیشتر...
قدیمی ها پوسیده تر...
جدیدا با سنگ قبر شکیل تر...
نمیدونم امروز پام روی چند تا قبر رفت
برای چند تا یادم رفت صلوات بفرستم...
اما راستش امروز یه چیزی رو خوب فهمیدم
ما که دلمون نمیومد حتی روی مرده ها پا بذاریم
این روزا چقدر راحت روی زنده ها و احساساتشون پا میذاریم
کاش همون بچه میموندیم...
بزرگ شدن آرزوی خوبی نبود...