نبودى دلبر!
ديروز عجيب بارون اومد، انگار نه انگار كه وسط چله ى تابستونيم،عين بارون بهارى...
مثل رفتن تو،همونقدر غير منتظره وعجيب
انگار آسمون هم مثل من دلش گرفته بود فقط اون بغضش تركيد و باريد اما من بغضم گير كرده وسط سينه ام عين غم باد...
نبودى دلبر!
مثل هميشه،واست از قشنگى هاى بارون بگم و تو بخندى به ديوونه بازى هام
نبودى و من ديگه زير بارون نرفتم و ديوونه بازى نكردم، فقط از پشت شيشه ماشين نگاه كردم ،ديگه عاقل شدم،خانوم شدم،رفتنت چندسال منو بزرگ كرد، هر روز يك سال ميگذره ومن يك سال پيرتر ميشم...
فقط نميدونم هر وقت بارون ميباره تو هم ياد من ميفتى؟!
يادت نرفته كه من عاشق بارون بودم؟!
فقط فراموشم نكن،حتى اگه دلت هيچوقت برام تنگ نميشه بازم منو تو خاطرت نگه دار، آخه اين تنها دلخوشى منه...