میدانی جان دلم
خیلی ها میگویند عشق شهریار حسابی ناب بود
میگویند ای کاش کسی شبیه شهریار ما را میخواست
ولی من ترجیح میدهم عشقمان شبیه شاملو باشد
تو بخواهی،من هم بخواهم
شهریار یک عمر، تنها و یک تنه خواست
من این عشق را نمیخواهم
اما به تو قول میدهم
تو احمد باشی
بیدرنگ، یک عمر آیدا خواهم شد ..
بخش بزرگی از خاطراتمان را تنها یک نفر به دوش می‌کشد.
یک نفر که شاید روزگاری پشت تمام بی‌حوصگی‌هایمان، پشت این اخم هایی که هرروز تنها برای او درهم میروند ،پشت "میخواهم تنها باشم‌"هایمان شکسته است..
همان که جرأت آن را داریم که در کنارش خودِ واقعی‌مان باشیم. گاهی لبخند بزنیم و اگر هم لازم دیدیم وسط بگو مگوهایمان صدایمان را بالا ببریم و به خودمان حق بدهیم که لایقش بوده است!
ما روزی دلمان برای همین آدمهای مهربانِ ازدست رفته تنگ میشود.. برای همان هایی که ما را جوری دیگری دوست داشتند..تحمل کردند..جور دیگری به عشقشان مبتلا کردند.
ما به پس زدنِ آنکه تماممان را همانگونه که هستیم دوست دارد، عادت کردیم