‏رفتیم خونه فامیلمون بچشون ده سالشه اومد گفت مشاعره کنیم؟گفتم شاید چیز جالبی باشه گفتم حله.یهو گفت زان یار دلنوازم شکریست با شکایـــــــت/گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
منم دیدم آبروی خانوادگیمون در خطره صدامو صاف کردم گفتم:

تهران منه،زاخار کارتو ادامه نده
پدرم متوقفم کرد 😂