بابام همیشه میخواست به من یه حکمتی بیاموزه ولی موفق نمیشد.
یروز منو برد پشت بوم داشت پرت میکرد پایین گفتم این چه کاریه؟ گفت حکمته، عقابها از بلندای آشیان بچه خود را پرت میکنند تا پرواز بیاموزند.
گفتم من که بال ندارم. داشت میگفت زندگی بال و پری دارد به وسعت مرگ که از دستش فرار کردم