بگذار آدم ها هر كارى كه مي خواهند بكنند ،
چشممان بزنند ،
چوب لاى چرخمان بگذارند ،
پشت سرمان حرف در بياورند ...
اين آدمها
كوچك و حقيرند و چشم ديدن ما را ندارند ...
انگشتانت را
در دستانم محكم گره بزن ...
آخرش
من و تو براى هم مى مانيم ...
تا ابد تو دنياى منى و من مجنون تو ...
آخرش
آسمان مى ماند و ماه ...
ابرهاى مزاحم روزى خواهند رفت ...
پس قرارمان ،
همان جاى هميشگى
همان كافه ى پر از راز
همان كنج شادى هايمان
تا ابد...