تکیه گاه که می شوی
فراتر از یک کوه باید باشی
باید باشی هرکجا
حتی در انتهایِ یک خیابانِ باران خرده
از سیلِ اشکهایش
که بی پناه می شود
و آغوشِ هیچ رهگذری را
محرمِ خستگی هایش نمی داند
ببیند تو را
تا تو قدمهایش را یکی دو تا بردارد
خودش را رها کند میانِ بازوانت
باید باشی
حتی میانِ خنده های بلندش
حتی میانِ شلوغی هایِ هرروزه
تکیه گاه که می شوی
مرد و زن ندارد
باید
همه ی دنیا را
از بودنت
محکم بودنت
برایِ
او
بودنت
آگاه کنی!