loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : هوشنگ_ابتهاج

چشمهایش چشمهایش
17 روز

گر بگویم که تو در خون منی

بُهتان نیست...!




چشمهایش چشمهایش
19 روز

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست






loading...
چشمهایش چشمهایش
25 روز

به جان آمد

دل از نازِ نگاهت!




loading...
چشمهایش چشمهایش
1 ماه

آغوشِ تـو،

همان امنیتی است

که یک جهان از خواستنش دم میزنند!




loading...
چشمهایش چشمهایش
2 ماه

ز عشقت

بند بندِ این دلِ دیوانه

می لرزد

‏خرابم میکنی اما

‏خرابی با تو می ارزد...




چشمهایش چشمهایش
2 ماه

خوشا به بختِ بلندم

که در کنارِ منی . . . . . . .




چشمهایش چشمهایش
3 ماه

برخیز دلا! که دل به دلدار دهیم
جان را به جمال آن خریدار دهیم

این جان و دل و دیده پیِ دیدنِ اوست
جان و دل و دیده را به دیدار دهیم...


چشمهایش چشمهایش
3 ماه

چو شب
به راهِ تو ماندم
که ماهِ من باشی...!


چشمهایش چشمهایش
3 ماه

ﻗﺮﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ ...
ﺣﺎﻓﻆ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ . ﺣﺎﻓﻆ ﺭﺍ
ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ ...
ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﻢ .
ﻓﻨﺠﺎﻥ
ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ...
ﻭﺭﻕﻫﺎ ﺭﺍ ﺭﺩﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﻢ.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ
ﺑﺎﯾﺪ ﻗﻮﻝ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪهد...


چشمهایش چشمهایش
3 ماه

عشق
شیرین می کند
اندوه را ...



loading...
صفحات: 1 2 3 4 5