loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : هوشنگ_ابتهاج

رضا نعمتی رضا نعمتی
1 روز

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست
تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
7 روز

خودم را بی تو دلخوش می‌کنم جانا به هر نوعی


چشمهایش چشمهایش
8 روز

در گلو می شکند
ناله ام از رِقت دل؛
قصه ها هست ولی
طاقت ابرازم نیست...


چشمهایش چشمهایش
9 روز

اما درین زمانه که
درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق
و حکایت مجال نیست...


چشمهایش چشمهایش
21 روز

در دل بینوای من
عشق تو چنگ می زند ...


چشمهایش چشمهایش
24 روز

دلی که در دو جهان
جز تو هیچ یارش نیست
گرش تو یار نباشی
جهان به کارش نیست...


چشمهایش چشمهایش
29 روز

ساز هم ،
با نفس گرم تو آوازی داشت
بی تو دیگر
سر ساز و دل آوازم نیست


آسمان آبی آسمان آبی
7 ماه

آرامِ دل :
چه
کنم
با
غم
خویش
گه گهی بغض دلم میترکد
دل تنگم زعطش میسوزد

شانه ای
میخواهم
که گذارم سر خود بر رویش

و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم ولی
افسوس
که
نیست