loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : نرگس_صرافیان_طوفان‌

چشمهایش چشمهایش
3 ساعت

هنوز به عصر جمعه نرسیده، دلمان می‌گیرد، و نمی‌دانیم برای چه، دلمان تنگ می‌شود و نمی‌دانیم برای که!

هنوز به عصر جمعه نرسیده، حالمان خوش نیست...



جمعه‌ها رسالت عجیبی دارند. ابر ماتمِ هزاران هزار آدم غمگین و هزاران هزار آدم افسرده؛ از آنان که میلیون‌ها سال است که رفته‌اند تا آنان که هنوز نیامده‌اند را روی پهنه‌ی دل‌های بیقرار، می‌بارند.



و تو گاهی به وسعت تمام تاریخ، بغض‌های بی‌دلیل داری برای گریستن، آنقدر که برایشان "چشم" کم می‌آوری...




چشمهایش چشمهایش
3 روز

همیشه عمیق ترین زخم را از کسانی می خوریم که نه ما را می‌خواهند، نه دیگران را با ما!

همان‌هایی که می‌فهمند فراموششان کرده‌ایم؛ تشنه تر می‌شوند به تداعی و باز می‌گردند، عطرشان را در حال و هوای خوبِ آدم می‌پیچند، دلِ آدم را به بودنشان گرم می‌کنند، چشم بر هم می‌زنی و نیستند!

باز هم تو مانده ای و یک کلافگی تکراری و حالی که خوب نیست و راهِ بارها رفته ای که در آغازِ آن ایستاده ای...

باید فاصله گرفت؛ از آدم‌هایی که تو را در چرخه ی دردناکِ خواستن و فراموش کردنشان نگه می‌دارند، آن‌ها که رفتن را بلد نیستند، اما نبودن را چرا...

آن ها که برمی‌گردند، نه اینکه دوستت داشته باشند، بر می‌گردند چون از فراموش شدن می‌ترسند.

تمام آدم ها از فراموش شدن می‌ترسند،

تمامِ آدم ها...








بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
7 روز

برای تحمل زندگی و برای خوب بودن حالت، باید خودت را گول بزنی، باید بلد باشی خیال ببافی و فکرهای خوب کنی، حتی اگر هیچ مصداقی در واقعیت نداشته‌باشند، باید بلد باشی برای خودت دلخوشی‌های ریز و کوچک، دست و پا کنی و با وجود آن‌ها انگیزه بگیری، باید بلد باشی بخندی، جدی نگیری، راحت و بدون نیاز به برهان، بپذیری و بی‌خیال باشی.



که خیال‌بافی، الزامی‌ترین مکمل زیستن است...




چشمهایش چشمهایش
12 روز

شده‌ایم بمب‌های آماده‌ی انفجاری که لبریزند از باروت خشم و نفرت و فریاد. که شرایط و جسارت انفجار و فریاد ندارند و هربار روزنه‌های باریکی از درون به بیرون ایجاد می‌کنند برای برون‌ریزی، آرام آرام و هربار به طریقی تخلیه می‌شوند و طی این واکنش‌های بی‌کنش و در این جنگ‌های نابرابر، فقط به خودشان و هم‌‌قطاران خودشان آسیب می‌زنند.

ما سال‌هاست که زورمان فقط به خودمان می‌رسد،

سال‌هاست...




چشمهایش چشمهایش
26 روز

چقدر خوب، که هستی!

چه خوب که هوای مرا داری

و چه خوب تر که دوستت دارم!

همیشه باش؛

من نیاز دارم کسی شبیه به تو را دوست داشته باشم

من نیاز دارم کسی شبیه به تو دوستم داشته باشد...

و اینجا فقط تویی که شبیه به تویی،

فقط تویی که شبیه به تو می خندی و

فقط تویی که شبیه به تو حرف می زنی...




چشمهایش چشمهایش
1 ماه

آدم های قوی از سیاره ی دیگری نیامده اند، آن ها هم مشکلاتِ خودشان را دارند، هم محدودیت های معمولی و حتی غیر معمولی...

تفاوت اینجاست؛

آن ها پذیرفته اند از پسِ هر مشکلی بر می آیند،

آن ها خودشان را باور کرده اند،

از مشکلات و محدودیت ها پله ساخته اند، نه کوه!

آدم های قوی در کمالِ خودباوری؛ انتخاب کرده اند قوی باشند... قوی بودن ؛ در "مغز" اتفاق می افتد، قوی بودن ؛ همت می خواهد!








چشمهایش چشمهایش
1 ماه

این حال و هوای پاییزی ؛

جان می دهد برای قدم زدن های طولانی .

جان می دهد که فارغ از تمام غصه های روزگار ؛

خودت را برداری و به دست های مهربان خیابان بسپاری .

و فراموش کنی ؛

تمام دغدغه های بی ثمری ؛

که فقط آرامشت را می گیرند .

باید قدم زد ،

باید فراموش کرد ،

باید برای ساعاتی هم که شده ؛

بی خیال بود ...




چشمهایش چشمهایش
1 ماه

آبان هم رسید ...

با کوله باری پر از باد و باران و برگ های نارنجی .

با حال و هوای دلبرانه ای، که آدم را ناخودآگاه، شیفته و عاشق می کند .

با لطافتِ کم نظیری ، که خیابان ها را آماده می کند برای قدم زدن .

درختان، مهیای یک تغییر شده اند، و تغییر، بارزترین نشانه ی تکامل است .

آسمان، خودش را آماده کرده تا تمام دردهای ته نشین شده اش را ببارد ، و زمین ، برایِ بی قراری هایش، آغوش وا کرده .

کاش ، همراهِ برگ های خشکِ پاییز ، تمام کینه و دشمنی و غم ها بریزد ،

کاش دوباره مثل گذشته، غمخوار و چاره ساز هم باشیم .

هوا ، هوای رفاقت است و همدلی،

فصل ، فصل دوست داشتن ،

و ماه ، ماه بخشش ،

ماه خوب بودن ...

"مهر" نیست ،

مهربانی که هست !




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
2 ماه

عاشق که نباشی ؛

"پاییز" می‌شود مثل تمام فصل ها ...

نه با آمدنش ذوق می کنی، نه از رفتنش دلت می‌گیرد .

عاشق که نباشی؛ حواست به ته مانده ی پس انداز توی جیبت است، یا اضافه ی پولی که از راننده ی تاکسی می گیری... و دغدغه ات این است که امروز چای ات را با قند بنوشی یا بدون قند .

عاشق که نباشی؛ برگ های سبز و نارنجی، برایت شبیه هم‌اند و کافه ها فقط یک مکان معمولی اند برای نشستن و نفس کشیدن ... آدم ها بدون تفکیکِ جنسیت، در ذهنت تداعی می شوند، شعر ، فقط ترکیب کلمات است و موسیقی، فقط تلفیقِ نت ها و حنجره ...

عاشق که نباشی؛ جهانت هیجان زیادی برای لبخند ندارد، اما خیالت راحت است که کسی را هم برای از دست دادن نداری .

عاشق که نباشی؛ پیر می شوی اما موهایت سیاه می مانَد ...




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
2 ماه

جمعه یعنی پرواز

یعنی از پیله ، رها

کوله ی دلخوشی ام را بدهید

قصد رفتن دارم !

آدم از ماندنِ بی وقفه ، دلش می گیرد !

گاه باید بروی

نفسی تازه کنی ، برگردی ...




loading...
صفحات: 1 2 3 4 5