loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : نرگس_صرافیان_طوفان

چشمهایش چشمهایش
7 روز

عاشق که نباشی ؛

"پاییز" می‌شود مثل تمام فصل ها ...

نه با آمدنش ذوق می کنی، نه از رفتنش دلت می‌گیرد .

عاشق که نباشی؛ حواست به ته مانده ی پس انداز توی جیبت است، یا اضافه ی پولی که از راننده ی تاکسی می گیری... و دغدغه ات این است که امروز چای ات را با قند بنوشی یا بدون قند .

عاشق که نباشی؛ برگ های سبز و نارنجی، برایت شبیه هم‌اند و کافه ها فقط یک مکان معمولی اند برای نشستن و نفس کشیدن ... آدم ها بدون تفکیکِ جنسیت، در ذهنت تداعی می شوند، شعر ، فقط ترکیب کلمات است و موسیقی، فقط تلفیقِ نت ها و حنجره ...

عاشق که نباشی؛ جهانت هیجان زیادی برای لبخند ندارد، اما خیالت راحت است که کسی را هم برای از دست دادن نداری .

عاشق که نباشی؛ پیر می شوی اما موهایت سیاه می مانَد ...




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
8 روز

جمعه یعنی پرواز

یعنی از پیله ، رها

کوله ی دلخوشی ام را بدهید

قصد رفتن دارم !

آدم از ماندنِ بی وقفه ، دلش می گیرد !

گاه باید بروی

نفسی تازه کنی ، برگردی ...




loading...
چشمهایش چشمهایش
12 روز

آرامِ آرامم...

نه افسوسِ گذشته‌ای دارم امروز، نه نگرانیِ آینده‌ای. نه در خیالِ سقوطم، نه در حسرتِ پرواز. نه می‌خواهم تأیید بگیرم از کسی، نه می‌خواهم تغییر بدهم کسی را. نه می‌خواهم دوستم بدارد کسی به اجبار، نه می‌خواهم دوست بدارم کسی را به شرط... آدم‌ها و خاطره‌ها و آینده را به حالِ خودشان گذاشته‌ام.

دارم تلاش می‌کنم آدمِ بهتری باشم، ولی قبل از آن با خودم طی کرده‌ام که اگر نشد، هیچ اشکالی ندارد.

این روزها هدف‌مندتر از قبلم، با این تفاوت که دیگر نمی‌گذارم هدف‌ها، لذت زیستن در اکنون را از من بگیرند.

من برای هیچ رسیدن و موفق شدنی عجول نخواهم بود، عجولانه عبور کردن؛ فرصت تماشای قشنگی‌های مسیر را از من سلب می‌کند.

بعد از این می‌خواهم شادی‌های کوچک هر لحظه‌ را بغل بگیرم، با طمأنینه عبور کنم و با طمأنینه به مقصد برسم.




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
20 روز

جمعه و پاییز و کمی حالِ خوش

جمعه و سرما و درختان زرد

هرکه به حالی شده مشغول‌تر

حالت غم از همه معمول‌تر ...

من ولی آرام و صبورم چو سَروْ

فارغم از غصه و غم‌های شهر

لیک اگر خاطره بُگذارَدَم...




loading...
چشمهایش چشمهایش
25 روز

در هوای شورانگیز پاییز ؛ می شود مُرد برای تویی که گاهی دست هایت را توی جیبت می کنی و زیر باران و روی برگ های خشک خیابان ، قدم می زنی .

می شود مُرد برای تو ؛ وقتی پشت سنگر کلاه و شال گردنت شبیه فرشته هایی که سردشان شده ، پنهانی و هرم نفس های داغ و معجزه خیزت را به بی هواییِ خیابان های سرد و مه گرفته می بخشی .

برایت می شود مرد ؛ وقتی که گونه هایت از سرمای پاییز ، گلگون شده ، سرت را پایین انداخته ای و همینطور بیخیال و دلبرانه از کنار جدول های خیابان عبور می کنی .

خدا تو را در دوست داشتنی ترین حالتِ ممکن آفریده ،

و پاییز و من را برای دیوانگی ...

باید در دل خیابان های پاییز ، تو را دید ، بوسید ، عاشقت شد و برایت مرد ،

همین !




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
26 روز

در هوای شورانگیز پاییز ؛ می شود مُرد برای تویی که گاهی دست هایت را توی جیبت می کنی و زیر باران و روی برگ های خشک خیابان ، قدم می زنی .

می شود مُرد برای تو ؛ وقتی پشت سنگر کلاه و شال گردنت شبیه فرشته هایی که سردشان شده ، پنهانی و هرم نفس های داغ و معجزه خیزت را به بی هواییِ خیابان های سرد و مه گرفته می بخشی .

برایت می شود مرد ؛ وقتی که گونه هایت از سرمای پاییز ، گلگون شده ، سرت را پایین انداخته ای و همینطور بیخیال و دلبرانه از کنار جدول های خیابان عبور می کنی .

خدا تو را در دوست داشتنی ترین حالتِ ممکن آفریده ،

و پاییز و من را برای دیوانگی ...

باید در دل خیابان های پاییز ، تو را دید ، بوسید ، عاشقت شد و برایت مرد ،

همین !




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
28 روز

"روابط"ِ آدم ها ، شبیهِ بازیِ "دومینو" است ...

باید مهره هایِ مشابه کنارِ هم قرار بگیرند ، وگرنه بازی از همان ابتدای کار ، به هم می خورَد ...

اصلا وقتی مهره های اولِ زنجیره جفت نشده ، بازی شروع نمی شود که بخواهد ادامه پیدا کند !

متعجبم از مهره هایِ اشتباهی که مُصِرّانه رویِ همان پله ی اول در جا می زنند و با تمامِ عذاب و سماجت ، توقعِ ادامه ی مسیری را دارند که مدت هاست ، فاتحه ی ادامه اش خوانده شده ...

چه اِصراری است که حتما باید کار به جاهای باریک بکشد تا رابطه هایِ اشتباهتان را قطع کنید ؟!

خُب همان اولش که متوجه شدید وجهِ مشترکی ندارید ، خیلی محترمانه فاصله بگیرید ...

برایِ یک بار هم که شده بپذیریم ؛

آدم هایِ متفاوت ، هیچ کدام "بد" نیستند ، فقط برایِ هم ساخته نشده اند ، همین !!!

ارتباط ، قوانینِ مخصوصِ خودش را دارد ...

وقتی ماهیتِ مهره ها با هم سازگار نیست ، با هیچ روشی جز تعویضِ مهره ها نمی توان بازی را ادامه داد ...

گاهی باید قوانین را پذیرفت ...

گاهی نباید اِصرار کرد ...




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
30 روز

درد دقیقا اینجاست که همیشه کسانی ما را از رفتاری منع می کنند که خودشان دارند انجامش می دهند !

و همینجاست که آدم می فهمد باید زندگی اش را با ذهن و منطقِ خودش تنظیم کند ، نه دهانِ آدم ها ...




چشمهایش چشمهایش
1 ماه

پنج شنبه ها ؛

یک کوله می خواهد فقط ،

یک جاده ی بی انتها ...

باید جدا شد از همه

از دلهره ،

از غصه ها ...




چشمهایش چشمهایش
1 ماه

پاییز ، رسالتش یادآوری خاطره هاست . آدم را پرت می کند وسط خاطرات خیلی دور .

کنارِ آدم هایی که نیستند، میان خانه ای که نیست و حال و هوایی که تکرار نخواهد شد .

یادش بخیر! خانه ی قدیمی مادربزرگ و آن حوض آبیِ وسط حیاط ...

تخت چوبی کهنه ای که توی ایوانش بود و هر شب روی آن دراز می کشیدیم ، آسمان بی نقاب و پرستاره را تماشا می کردیم و غرق در تخیلات کودکانه مان می شدیم .

دلم برای خواب های بی دغدغه ی خانه ی مادربزرگم تنگ شده ، برای صبح هایی که پنجره ی چوبی اتاق باز می شد و با هیاهوی گنجشک ها بیدار می شدیم و با نسیمی خنک و روح نواز ، خواب از سرمان می پرید ...



دلم برای کودکی ام و صفای آن خانه ی قدیمی ،

دلم برای مادربزرگم تنگ شده .

کاش آدم های خوب زندگی ، همیشگی بودند .

کاش ما، بزرگ نمی شدیم ،

کاش توی همان دوران، در دل همان سادگی ها ؛

جا مانده بودیم .




بیشتر...

صفحات: 1 2 3 4 5