loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : نرگس_صرافیان_طوفان

چشمهایش چشمهایش
13 روز

بزرگترین حسرتت خواهم شد
روزی رامیبینم
که میان آه کشیدنهای گاه وبیگاهت
این منم که در ذهنت تکرار میشوم
تو شبیه شاعران
بغض خواهی کرد و من
جای دیگری
در آغوش کشیده خواهم شد...


چشمهایش چشمهایش
16 روز

جنبه‌ی محبت نداریم
ظرفیتمان که تکمیل شد؛
غرورمان سر ریز می‌شود ،
و سیل بی‌تفاوتی‌مان ؛
افراد مهربان را غرق می‌کند.
آرام که گرفتیم؛
هاج و واج؛
دنبال محبت می‌گردیم،
آدم‌های عجیبی هستیم !


loading...
چشمهایش چشمهایش
24 روز

جمعه را باید کمی لم داد و آرامش گرفت
بی خیالِ هر چه ما را مبتلا تر می کند ...


loading...
چشمهایش چشمهایش
1 ماه

جمعه روزی ست که آدم ز خودش می پرسد ؛
چند چند است میانِ دل و دنیای خودش ؟
تا کجا آمده ، اصلا به کجا خواهد رفت ؟!
هدفش چیست از این کوچ به فردای خودش ؟


loading...
چشمهایش چشمهایش
2 ماه

بخند !
آنقدر جانانه،که دل تمام ثانیه ها
شاد شود
این نهایت مهربانی توست
درحق دنیایی ؛
که در برابر حجم غمهایمان
کم آورده !


چشمهایش چشمهایش
3 ماه

مرا ببین که ایستاده ام
پس از تمام رنج ها ،
چونان جوانه در بهار ...
مرا ببین هنوز هم جسور
مرا ببین هنوز ، برقرار ...


چشمهایش چشمهایش
3 ماه

مرا ببین که ایستاده ام
پس از تمام رنج ها ،
چونان جوانه در بهار ...
مرا ببین هنوز هم جسور
مرا ببین هنوز ، برقرار ...


loading...
چشمهایش چشمهایش
3 ماه

مگر می شود "تو" را داشت
تو را دید ، با تو حرف زد و بهشت
را رویِ زمین احساس نکرد ؟!
بخدا بهشت همین جاست
همین نقطه ای که من هستم
همین جا که "تو" می خندی ...


چشمهایش چشمهایش
3 ماه

پناه برده ام به جهانِ کتاب ها ...
شهری بدون خشم و هیاهو ،
بدون آه ،
شهری بدون جنگ و شب و قرمز و سیاه
کنجی پر از سکوت ،
پر از سبزیِ خیال ...
لبریزِ خوب ترین های بی زوال .
جایی که عدل هست ،
وَ در آن ؛
آلاله ها و شبدر و سوسن ، برابرند ...
آنجا که عشق هست ، مسیرِ عبور هست ،
آنجا که نور هست ، امید و شعور هست ،
آنجا که زندگی ست ...


loading...
چشمهایش چشمهایش
4 ماه


جمعه باید تمامِ دغدغه ها را تا کرد
و روی طاقچه ی بیخیالی گذاشت ،
باید غصه ها را مچاله کرد و از پنجره پرت کرد بیرون
جمعه یک گوشه ی دنج میخواهد
با یک لیوان چای داغ ،
همین ...


صفحات: 1 2