loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : معصومه_صابر

چشمهایش چشمهایش
22 روز

چون دوختیم چشم و زبان و دل از جهان

ما را بس است از همه عالم نگاه تو...






loading...
چشمهایش چشمهایش
1 ماه

زندگی چیست به جز لحظه‌ خندیدنِ تو؟

صبح یعنی که چراغانی‌ام از لبخندت...






loading...
چشمهایش چشمهایش
2 ماه

آدم از به "یاد آوردن" است که پیر می شود‌، که میمیرد!

بعضی ها ذره ذره

بعضی ها یکهو!!

نه فقط از به یاد آوردن ِ غم،

که گاهی به خاطر آوردن ِ شادی کشنده تر است

به خاطر آوردن ِ کسی حتی

و وای از دلتنگی ِ یادی...

مرور ِ روزهای رفته چین و چروکند، مرور ِ روزهای نیامده هم!



آدمیزاد اگر به خاطر نمی آورد

دیرتر از دنیا دل برمی داشت... خیلی دیرتر...






چشمهایش چشمهایش
2 ماه

لبخند میزنم

و به هر چه نگاه میکنم

میگذارم چشمانِ تو ببیند!

دستانم را در دستان تو احساس میکنم

و با پاهای تو قدم بر میدارم...

هنوز خیلی چیزها هست

که آدمی برای آنکه بگویدش

کلمه ای ندارد! توانی ندارد...

مثل دوست داشتنت!

من تنها می دانم

که عشق

که عشقِ تو

از من

آدمِ بهتری خواهد ساخت...




چشمهایش چشمهایش
4 ماه

زندگی چیست

به جز لحظه ی خندیدن تو؟






loading...
چشمهایش چشمهایش
4 ماه

صبح ها

بیشتر از نور،

تـــو را می‌خواهم ...




loading...
چشمهایش چشمهایش
4 ماه

جهان اگر برپاست

هنوز

کسی

کسی را دوست دارد

اگرچه دیر

اگرچه دور...




loading...
چشمهایش چشمهایش
4 ماه

مانده ام پای ِ دلم پشت ِ دری رو به خودم

ماه می داند و من حال ِ مرا دور از تو...




چشمهایش چشمهایش
5 ماه

خیالِ خوبِ تو،

لبخند می شود به لبم،

وگرنه این منِ دیوانه

غصه ها دارد‌‌...!






چشمهایش چشمهایش
5 ماه

در خیالی

که خیالِ تو در آغوشِ من است

سر به زیر بال و پر می‌کشم از

دلتنگی




loading...
صفحات: 1 2 3