loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : محمود_دولت_آبادی

چشمهایش چشمهایش
2 ماه

روزم چون روز ديگران می‌گذرد؛
اما شب كه درمی‌رسد
يادها پريشانم می‌كنند...!


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

عشق! بله ... عشق! عشق؟
چه است و که است عشق؟
چه می‌پرسی؟ دیدنی نیست، و نه با شنیدن شناختنی. مثل هستی که واقع، که حادث می‌شود. نمیدانیش ... اما او هست، هست.
در شریان‌هایت می‌شتابد و در نبض شقیقه‌هایت، و در مفاصل پاها ... نه، ذره‌تر از آن است؛ بسی ذره‌تر از ذرات،
پس بُنِ هستیِ تو است،
بن هستی که چشم توانِ دیدن
و ذهن تابِ گمان آن را ندارد؛
مگر اما به تشخیص بروزات آن.


روزگار سپری شدهٔ مردم سالخورده

چشمهایش چشمهایش
3 ماه


برای همدل خود لازم نیست همه چیز را بگویی تا او اندکی از تو را بفهمد ، بلکه کافی است اندکی بر زبان بیاوری تا او همه‌ی تو را دریابد ...




چشمهایش چشمهایش
4 ماه

روزم چون روز ديگران می‌گذرد؛
اما شب كه درمی‌رسد
يادها پريشانم می‌كنند...!


چشمهایش چشمهایش
4 ماه

نگاه او به من کفايت می‌کرد.
برای سرمستی وصف ناپذيرم اگر چشمان عالمی حتی نسبت به من کور می شد.



چشمهایش چشمهایش
5 ماه

نگاه او به من کفايت می‌کرد.
برای سرمستی وصف ناپذيرم
اگر چشمان عالمی حتی
نسبت به من کور می شد...


چشمهایش چشمهایش
8 ماه

مشکل اینجاست؛
همیشه آدم‌های تنوع طلب
دست می‌گذارند روی آدمهای وفادار
افسوس …!


loading...