loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : علي_قاضي_نظام

چشمهایش چشمهایش
8 روز

ترس ت را زمين بگذار و

دستانت را در دستانم!

غرور را كنار بگذار و

شانه هايت را كنارِ شانه هايم!

حيفِ تقويم است،

يك پاييز ديگر را هم ورق بخورد و

هيچ تاريخى را به اسم خودمان ثبت نكرده باشيم!

باور كن

هوايش جان ميدهد براى دلبرى

براى دل بردن از يار

براى نفس كشيدن

براى قرارهاى از پيش تعيين نشده

اين روزها

به ما

به يك،حالِ خوبِ مشترك نياز دارد...

بيا!؛

مثلاً وقتى باد درز پنجره را پيدا كرده و

با منحوس ترين صداى دنيا توى گوشم ميپيچد،زنگ بزن

صداى تو پر كند تنهايى ام را!

فكرش را بكن؛

سالها بعد

و پاييز هايى كه برگ برگ پُر ميشود از دوست داشتنمان...

باور كن حتى پاييز هم پشتش به زمستان گرم است !

همه چيز جور است

برگ هايى كه قرار است صداى قدم هايمان را به رخ كوچه بكشند

نم باران و هواى بلاتكليف

ابرهاى مردد

و تو

و تو

و تو...

و من كه از دلتنگى پاييز ميترسم!




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
29 روز

بيا واژه ها را عوض كنيم

"شبت بخير"

ديگر حلاوتِ قبل را ندارد

بيا آرزوى ديگرى كنيم براى هم

مثلاً بگوييم

"شبت بى فكر"...


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

"شب"

آنجايش كسل كننده ميشود،

كه تمامىِ مسيرهاى منتهى به تو

مسدود ميباشد!


loading...
چشمهایش چشمهایش
2 ماه

بيا چند روزى جاهايمان را عوض كنيم!

تو عاشقم شو

و من

بيخيال ترين آدمِ دنيا...




loading...
چشمهایش چشمهایش
2 ماه

چقدر شيرين است

ديدنِ دو نفره هايتان

لابلاى اين شلوغ بازارِ رابطه ها!

در عصرى كه تعهد برايش تعريف نشده،

بمانيد براى هم...

لطفاً!

تا سالها بعد

وقتى براى فرزندتان قصه ى شب ميگوييد

داستانِ رسيدنتان را بشنود

نه بلاتكليفى

نه عشق هاى بى سر و ته!






چشمهایش چشمهایش
3 ماه

نترس

به زبان بياور

بنويس كه دلت برايم تنگ شده

اين همه سال

اين همه ماه

اين همه روز

من نوشتم و بى پاسخ ماند

قول ميدهم،همين كه به زبان بياورى

قبلِ از تمام شدنِ جمله ات،

پايينِ پنجره ى اتاقت ايستاده ام

باور كن تنهايىِ پنجشنبه ها،

عجيب سخت ميگذرد!


چشمهایش چشمهایش
3 ماه

و سر دردهايى كه هر شب

جاىِ خالىِ بوسه ات را

بهانه ميكنند!






چشمهایش چشمهایش
3 ماه

ميگردى بين مخاطب هايى كه،

تمامِ هفته را كنارشان گذراندى...

ميگردى بين تمامِ آنهايى كه،

كِيفَت كنارشان كوك است...

ميگردى بين صميمى ترين ها

با معرفت ترين ها...

تا پيدا كنى يك نفر را؛

كه جمعه ات را

غروبِ جمعه ات را

برايت بسازد

برايت شيرين بسازد...

نيست!

نه اين هفته

تا آخرِعمرت هم بگردى،

پيدا نمى شود

جمعه يار ميخواهد...

غروبِ جمعه يار ميخواهد...

يار اگر نباشد،

تمامِ دلتنگى ها

تمامِ خستگى ها

تمامِ نا اميدى هاى هفته ات،

بغض ميشود در گلويت و،

نميتركد كه نميتركد


بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
3 ماه

"ميخواهم همين امشب قَدرَت را بدانم"

شايد شبى برسد كه هر كداممان،

كنارِ كسى باشيم كه از سرِ اجبار،

محكوم به دوست داشتنش هستيم...








loading...
چشمهایش چشمهایش
3 ماه

واژه ى عجيبيست....

"لياقت" را ميگويم

گاهى من ندارم

گاهى تو ندارى

و گاهى ناياب ميشود لابلاىِ تمامِ آدمهاى شهر...

گاهى در اوجِ خوشى،

آنجا كه زمين و آسمان هم برايمان ميرقصند

آنجا كه ستاره ها به يُمنِ خوش بودنمان،

چشمك ميزنند

پشتِ پا ميزنيم به خوشبختى مان...

تمامِ تلاشمان را ميكنيم،

تا بى لياقتيمان را ثابت كنيم به زمين و زمان

كه ما ظرفيتمان همين است

كه ما يك عُمر ميدويم به سمتِ خوشبختى،

اما همين كه سراغمان آمد،

پشتمان را ميكنيم و محلش نميگذاريم

محلش نميگذاريم تا سالها بعد،

از لابلاى دفترِ خاطراتمان بيرون بياوريمش و

سطر سطر آن روزها را،

با يك اى كاش شروع ميكنيم

اى كاش عاقل بودم

اى كاش عاقل بودم

هميشه نداشتنِ لياقت،

سهمِ آدمهاى اطرافمان نيست،

گاهى خودمان،

ميشويم نالايق ترين آدمِ روى زمين...

همان جا كه خوشبختى برايمان دست تكان ميدهد و ما،

عينِ خيالمان نيست كه نيست...




بیشتر...

صفحات: 1 2 3 4