loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : شهریار

چشمهایش چشمهایش
3 روز

نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار
با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان


loading...
چشمهایش چشمهایش
2 ماه

باز آشوبگرِ خاطر شیدا شده ای...


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

خزان مکن گل عشق و امید من که هنوز
جوانم و هوس نوبهارها دارم ...!


loading...
چشمهایش چشمهایش
2 ماه

چشم خود بستم که دیگر
چشم مستش ننگرم
ناگهان دل داد زد:
دیوانه من میبینمش! emoji


loading...
چشمهایش چشمهایش
3 ماه

عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت
برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی


loading...
چشمهایش چشمهایش
3 ماه

عمری از جان بپرستم
شب بیماری را

گر تو یک شب به
پرستاری بیمار آئی...


چشمهایش چشمهایش
3 ماه

آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی
کی بود؟!
کجا رفت؟!
چرا بود؟!
چرا نیست؟!...


چشمهایش چشمهایش
4 ماه

ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن


چشمهایش چشمهایش
5 ماه

کافر نعمت نباشم
بارها روی تو دیدم

لیک هر بارت که بینم
شوقِ دیگر بار باقی...


چشمهایش چشمهایش
5 ماه

تو اگر به هر نگاهی،
ببری هزارها دل...

نرسد بدان نگارا،
که دلی نگاه داری...


صفحات: 1 2