loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : حسین_منزوی

چشمهایش چشمهایش
2 روز

با من بمان
و سایه‌ٔ مهر از سرم مگیر
من زنده‌ام
به مهرِ تو ای مهربانِ من...


چشمهایش چشمهایش
8 روز

که جز تو با دگرم نیست
ذوقِ گفت و شنید...

چشمهایش چشمهایش
9 روز

بى «تو» من دردم ،
دريغم ،
حسرتم...


چشمهایش چشمهایش
14 روز

عمرم گذشت...
و توام در سری هنوز!


چشمهایش چشمهایش
26 روز

ای كه همه نگاهِ من،
خورده گره به روی تو
تا نرود نفس زِ تن،
پا نكشم زِ كوى تو ...!


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

جهان دو پاره شد
از نیک و بد به شاخصِ تو
وگر خلاصه کنم؛
جز تو هرچه هست بد است ...


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

تو آن
بهشت برینی
که جان خاکی من
برای داشتنت
عین آرزو شده است ...