loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : حسین_منزوی

چشمهایش چشمهایش
18 روز

تو
جانِ

خالصی


چشمهایش چشمهایش
21 روز

چون پرسم از پناهی ، پشتی و تکیه‌گاهی
آغوش مهربانت ، از هر جواب خوش‌تر


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

با من بمان و سایه
مهر از سرم مگیر
من زنده ام به مهر تو
ای مهربان من...


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

دل که با صد رشته‌ی جادو نمی‌گیرد قرار
تاری از گیسویِ او آرید و زنجیرش کنید


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

چشمی به تخت و بخت ندارم مرا بس است
یک صندلی برای نشستن کنار تو


چشمهایش چشمهایش
3 ماه

اگر هنوز من
آوازِ آخرینِ توام،
بخوان مرا...
و مخوان جز مرا که می میرم...


چشمهایش چشمهایش
3 ماه

مرا به گردش تقویم و راز فصل چه‌کار؟
که نز خزان خطرم هست و نز بهار ثمر


چشمهایش چشمهایش
3 ماه

تو بیا مست در
آغوش من و دل خوش دار
مستی ات با بغلت هردو گناهش با من!


چشمهایش چشمهایش
4 ماه

نزنم نمک به زخمی
که همیشگی‌ست ، باری
کـه نه خسته‌ی نخستین ،
نه خراب آخرینم


چشمهایش چشمهایش
4 ماه

به قصه‌ی تو هم امشب
درون بستر سینه

هوای خواب ندارد
دلی که کرده هَوایت...


صفحات: 1 2 3