loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : حسین_منزوی

چشمهایش چشمهایش
6 روز

به قصه‌ی تو هم امشب
درون بستر سینه

هوای خواب ندارد
دلی که کرده هَوایت...


چشمهایش چشمهایش
14 روز

دیگران هم بوده اند
ای دوست در دیوان من

زان میان تنها تو اما
شعر نابی بوده ای...!


loading...
چشمهایش چشمهایش
2 ماه

بی‌ منّتِ بهار
- زِ مجموعهٔ تنت
گُل کرده باغِ خانگیِ من
به بستر است . . . . . . .

loading...
چشمهایش چشمهایش
2 ماه

مثل باران بهاری
که نمی گوید کی

بی خبر در بزن و
سرزده از راه برس...


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

قصدِ جان می‌کند این باغ و بهارم
بی تو!
این چه باغی و بهاریست که دارم
بی تو!
گیرم این باغ
گلاگل بشکوفد رنگین
به چه کار آیدم ای گل ؟
به چه کارم
بی تو .. ؟


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

مرا به بوی خوشَت
جان ببخش و زنده بدار،
که از تو چیزی از این بیشتر
نمی‌خواهم


چشمهایش چشمهایش
3 ماه

برای دیدن آن خوب، آن خجسته‌ی مطلوب
چقدر باید از این روزهای بد، بشمارم...؟


چشمهایش چشمهایش
3 ماه

چَشمی به تَخت و بَخت ندارم،
مرا بَس است
یک صَندلی برای نِشستن
کنارِ تو...


چشمهایش چشمهایش
3 ماه

شب است و خاطره‌ای می‌خزد به بستر من
تو نیستی و خیال ِ تو را، به بر دارم


چشمهایش چشمهایش
3 ماه

با من بمان
و سایه‌ٔ مهر از سرم مگیر
من زنده‌ام
به مهرِ تو ای مهربانِ من...


صفحات: 1 2