loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : احمد_شاملو

چشمهایش چشمهایش
3 روز

شايد به هم باز رسيم،

روزی كه من به‌سان‌ِ دريايی خشكيدم و

تو چون قايقی فرسوده بر خاك ماندی ...




چشمهایش چشمهایش
4 روز

ما را از جهنم میترسانند

انگار در بهشت زندگی میکنیم !

ما را از مرگ می‌ترسانند ،

انگار كه ما زنده ايم ...




چشمهایش چشمهایش
6 روز

و عشق ؛

سوء تفاهمی ست

که با متاسفم گفتنی

فراموش می شود...




چشمهایش چشمهایش
1 ماه

مگذار دیگران نام تو را بدانند ...

همین زلال بی‌کرانِ چشمانت

برای پچ پچ هزار ساله‌ی آنان کافی‌ست💙




loading...
چشمهایش چشمهایش
2 ماه



و کافی‌ست که تو قیافه‌ی ناشادی بگیری تا من همه‌ی شادی ‌ها و خوشبختی ‌های دنیا را در خطوطِ درهم فشرده‌ی آن چهره‌ای که خدا می ‌داند چقدر دوستش می‌دارم، گم کنم!



از نامه‌های به آیدا

loading...
چشمهایش چشمهایش
2 ماه

زهری بی پادزهرم

در معرضِ تو




چشمهایش چشمهایش
2 ماه

امروز بیشتر از دیروز

دوستت می‌دارم

و فردا بیشتر از امروز

و این ضعف من نیست

قدرتِ تو است!




loading...
چشمهایش چشمهایش
3 ماه

گاهی به من فکر کن

من حتی به گاهی بودن در فکرت هم راضیم🖤




loading...
چشمهایش چشمهایش
3 ماه

مگر نگفتي هر چه به تو بگويم كه دوستت دارم، باز هم مي خواهي كه تكرار كنم؟

پس برايت مي نويسم، اين جوري بهتر است. اين حرف ها را مي خوانى و باز هم مي خوانى و اگر دلت خواست، باز هم مي خوانى.

حرف هاى من با تو تمامي ندارد...

منتها، چيزي به يادم آمد كه ناچارم مي كند، اين ها را همين جا درز بگيرم و ديگر بيش از اين برايت ننويسم.

مي دانى چيست؟

يادم آمد آن جمله يي را كه دوست دارى من هميشه برايت تكرار كنم، تو حتي يك بار هم به من نگفته اي! باشد طلب من!




چشمهایش چشمهایش
3 ماه

‌بوسه های تو

گنجشككانِ پر گوی باغند ❤️




loading...
صفحات: 1 2 3 4 5