loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : احمد_شاملو

چشمهایش چشمهایش
2 روز

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه
میونِ جنگلا تاقم می‌کنه


چشمهایش چشمهایش
3 روز

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه
میونِ جنگلا تاقم می‌کنه


چشمهایش چشمهایش
8 روز

و گونه هايت
با دو شيار مورب
كه غرور تو را
هدايت میكنند
و سرنوشت مرا...


چشمهایش چشمهایش
12 روز

❄️

تو را دوست دارم
و این دوست داشتن،
حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته می ‌کند


loading...
چشمهایش چشمهایش
1 ماه

و دایره‌ی حضورت
جهان را در آغوش می‌گیرد...


چشمهایش چشمهایش
1 ماه

من به ظلمت گردن نمی‌نهم
جهان را همه در پیراهنِ کوچکِ روشنت
خلاصه کرده‌ام


چشمهایش چشمهایش
1 ماه

و چشمانت به من گفتند
که فردا روز ديگری ست....


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

همه‌ی‌‌‌‌‌ برگ و بهار
در سرانگشتانِ توست . . . . . . .

چشمهایش چشمهایش
2 ماه

من عاشقانه دوستش دارم
و او عاقلانه طردم می‌کند
منطق او
حتی از حماقت من هم
احمقانه‌تر است!


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

متبرک باد نام تو-
و ما همچنان دوره میکنیم
شب را و روز را هنوز را....


صفحات: 1 2 3 4