loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : احمد_شاملو

چشمهایش چشمهایش
2 روز

مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمی‌سوزد
امسال
در سینه
در تنم!


چشمهایش چشمهایش
5 روز

به پرواز شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال خمیده بود .


چشمهایش چشمهایش
6 روز

نفست
در دستهای خالی من
ترانه و سبزیست...


چشمهایش چشمهایش
12 روز

هرگز مایوس نباش .
من امیدم را در یاس یافتم،
مهتابم را در شب،
عشقم را در سال سخت یافتم،
و هنگامی که داشتم
خاکستر میشدم
گُر گرفتم...


چشمهایش چشمهایش
21 روز

من در تو نگاه می‌کنم
در تو نفس می‌کشم
و زندگی
مرا تکرار می‌کند


چشمهایش چشمهایش
21 روز

شانه‌ات مُجابم می‌کند
در بستری که عشق
تشنگی‌ست
زلالِ شانه‌هایت
همچنانم عطش می‌دهد
در بستری که عشق مُجابش کرده است..


چشمهایش چشمهایش
29 روز

مانند دانه‌ای
به زندانِ گُل‌خانه‌ای
قلب سُرخِ ستاره‌ای‌اش را
محبوس داشتند


چشمهایش چشمهایش
1 ماه

آه ای یقینِ یافته!
بازت نمی‌نهم...



چشمهایش چشمهایش
1 ماه

برویم ای یار، ای یگانه‌ی من
دستِ مرا بگیر
سخنِ من نه از دردِ ایشان بود،
خود از دردی بود که ایشانند


چشمهایش چشمهایش
1 ماه

در فراسوهای پیکرهایمان
به من وعده‌ی دیداری بده...


صفحات: 1 2 3