loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : احمد‌_شاملو

چشمهایش چشمهایش
18 روز

همه‌ی‌‌‌‌‌ برگ و بهار
در سرانگشتانِ توست . . . . . . .

چشمهایش چشمهایش
18 روز

من عاشقانه دوستش دارم
و او عاقلانه طردم می‌کند
منطق او
حتی از حماقت من هم
احمقانه‌تر است!


چشمهایش چشمهایش
24 روز

متبرک باد نام تو-
و ما همچنان دوره میکنیم
شب را و روز را هنوز را....


چشمهایش چشمهایش
28 روز

و عشق اگر با حضور همین روزمرگی ها عشق بماند عشق است …


چشمهایش چشمهایش
28 روز

در تاریکی چشمان ات را جُستم
در تاریکی چشم‌های ات را یافتم
و شب ام پُرستاره شد.


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

خاطِرم را مبر از ياد
که من بی تو و خاطره‌ات،
خواهم مرد...!



چشمهایش چشمهایش
2 ماه

مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمی‌سوزد
امسال
در سینه
در تنم!


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

به پرواز شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال خمیده بود .


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

نفست
در دستهای خالی من
ترانه و سبزیست...


چشمهایش چشمهایش
2 ماه

هرگز مایوس نباش .
من امیدم را در یاس یافتم،
مهتابم را در شب،
عشقم را در سال سخت یافتم،
و هنگامی که داشتم
خاکستر میشدم
گُر گرفتم...


صفحات: 1 2 3