loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : نرگس_صرافیان_طوفان

چشمهایش چشمهایش
6 ماه

عشق برای من ، چیزی شبیه به انگورهای شهریور است ؛ خواستنی ، شیرین ، ویرانگر ...

و فراموشی ؛

آنتی هیستامین های گاه گاهی

که افاقه نمی کنند !




چشمهایش چشمهایش
6 ماه

باید کسی را دوست بداری تا هر صبح دلیل محکمی برای بیدار شدن داشته باشی و هربار که به بن‌بست رسیدی برهان قاطعی برای جا نزدن و ادامه دادن...

باید کسی را دوست بداری تا "هر نفـس که فرو می‌رود ممـد حیات باشد و هر نفـس که بیرون می‌رود مفرح ذات"...

باید کسی را دوست بداری تا با تماشای نور باریک و ضعیف ماه، غرق اشتیاق شوی و با شنیدن آوای آرام جیرجیرک‌ها، احساس رهایی کنی.

آنان که کسی را دوست دارند، احساس زنده‌بودن می‌کنند و آنان که توسط کسی دوست داشته می‌شوند، زندگی می‌کنند...

چه خوشبختند آنان که دوست دارند و چه خوشبخت‌ترند آنان که دوست داشته می‌شوند...




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
6 ماه

آدم‌های کوچک را می‌شناسید؟ همان‌ها که توان خوشحال کردن خود را به هیچ قیمتی ندارند و می‌کوشند به هرقیمتی، دیگران را غمگین کنند.

همان‌ها که آنقدر چشم و نگاهشان را به گام و دنیای آدم‌ها دوخته‌اند که سال‌های سال نه گامی برداشته‌اند، نه دنیاشان را ساخته‌اند، همان‌ها که برای کوتاهی‌های خود در قبال خود، دنبال مقصر می‌گردند میان دیگران!

همان‌ها که نظری تنگ دارند و بلندنظر نیستند، که به‌جای آرزو، حسرت می‌کشند و به‌جای تلاش، سنگ می‌اندازند، همان‌ها که دیر یا زود تاوان پس می‌دهند، تاوان خصلت‌های سیاهی که در دل پرورانده‌اند...

آدم‌های کوچک را می‌شناسید؟ آن‌ها سعی نمی‌کنند بزرگ شوند، به آب و آتش می‌زنند دیگران را کوچک کنند...

و خداوند حواسش به همه چیز هست،

و خداوند آدم‌های کوچک را دوست ندارد.




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
7 ماه

عاشق کردن مردها ،

زیاد هم کار سختی نیست ؛

همین که حرفشان را بفهمی ،

قربان صدقه ی مردانِگیشان بروی ،

قبولشان داشته باشی ،

و به استقامَتشان تکیه کنی ؛

جنگجو ترین مردِ عالم هم که باشند ؛

دل می دهند ...

و در هوایِ تو ، همان پسر بچه ای می شوند ؛

که دلش قربان صدقه های گاه و بیگاهِ تو را می خواهد ...




چشمهایش چشمهایش
8 ماه

جمعه باید تمامِ دغدغه ها را تا کرد

و روی طاقچه ی بیخیالی گذاشت ،

باید غصه ها را مچاله کرد و از پنجره پرت کرد بیرون

جمعه یک گوشه ی دنج میخواهد

با یک لیوان چای داغ ،

همین ...




loading...
چشمهایش چشمهایش
8 ماه

بغل نمی‌کنیم و خوبیم، بغل نمی‌شویم و زنده مانده‌ایم،
زنده مانده‌ایم بدون بوسه، بدون آغوش، بدون عشق...
زنده مانده‌ایم پشت میله‌های سرد یک حصار نامرئی، حصاری به منزله‌ی یک طاعون، طاعونی که مانند یک پیچک زرد، گلوی دنیا را فشرده و دست بر نمی‌دارد.

کمتر می‌خندیم، کمتر ذوق می‌کنیم، کمتر خیال می‌بافیم و بیشتر منطقی شده‌ایم.
کافه‌ها ترسناک شده‌اند، خیابان‌ها، کوچه‌ها، رابطه‌ها و آدم‌ها؛ ترسناک شده‌اند.
پنهان شده‌ایم پشت نقاب ماسک‌ها و عینک‌ها و هیچ‌کس نمی‌فهمد که غمگینیم یا شاد، هیچ‌کس نمی‌فهمد که بغض داریم یا شوق، هیچ‌کس نمی‌فهمد که حالمان خوب نیست...


بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
8 ماه

من از این زندگی فقط آرامش می‌خواهم، فقط عشق می‌خواهم، آرامشی عمیق، و عشقی راستین.
می‌خواهم آرام باشم، آرام نفس بکشم و آرام زندگی کنم.
و فاصله بگیرم از هرچیز و هرمکان و هرکسی که آرامش جهان مرا به‌ هم می‌ریزد. فاصله بگیرم از خشم، نفرت، بی‌انصافی،
فاصله بگیرم از دروغ، دورویی، طمع... و دور باشم از تلاطم و ناآرامی‌های زمانه.
می‌خواهم آرام باشم، آرام بخندم و در نهایت آرامش به رؤیاهایی که دارم، جامه‌ی واقعیت بپوشانم.
من از این زندگی فقط آرامش خواسته‌ام، که آرامش، مقصد تمام رفتن‌ها، تلاش کردن‌ها و رسیدن‌هاست...


بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
8 ماه

نیاز داریم به یک نفر که بپرسد "بهتری؟"
و بی‌تعارف بگوییم "نه! راستش اصلا خوب نیستم..."
نیاز داریم به کسی که از بد بودن حال ما، به نبودن پناه نبرد، که بشود بگویی خوب نیستم و او بماند و بسازد و با حرف‌هایش، امید و انگیزه و لبخند بیاورد. که برایش خودت باشی و برای نگه داشتن و ماندنش نقابِ "من خوبم و همه چیز رو به راه است" نزنی.
نیاز داریم به یک نفر که رفیق باشد، نه دوست! که "دوست" یار شادی و آسانی‌ست و "رفیق" شریک غم‌ها و بانیِ لبخندها...
که فرق است میان رفیق و دوست و ما این‌روزها دلمان رفیق می‌خواهد، نه دوست!


بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
9 ماه

خدا را شکر که تو خواهر منی که اگر نبودی چقدر غصه می‌خوردم، چقدر خالی می‌شد جای کسی شبیه به تو و چقدر تنها می‌شدم اگر تو نبودی...
خدا را شکر که خواهر منی و خواهر آدمِ دیگری نیستی، که اگر بودی حسرت نداشتنت تا همیشه گوشه‌ی قلبم سنگینی می‌کرد، که اگر بودی از حسادتِ رابطه‌ی خواهرانه‌‌ات با یک غریبه می‌مردم!
تو خواهر زیبای منی و دوست داشتنت برای زنده‌ماندنم الزامی‌ست.
بغلت که می‌کنم، غصه‌ها یکی یکی زرد می‌شوند و از شاخه‌ی دل، به زمین می‌افتند، بغلت که می‌کنم بهار می‌شود.
خدا مرا دوست داشت که تو را آفرید و این یک معجزه‌‌ی بزرگ بود که تو خواهر من شدی...



روز جهانی مبارک❤️🌱❤️
بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
9 ماه

خورشید که می‌تابد، آرام‌تر می‌شوم، انگار جوانه‌ی تازه‌ای در دلم می‌روید و ستاره‌های امیدم پر نورتر می‌شوند، انگار که آسمان با هر طلوع، هزار بار متولد می‌شود و کسی به هزاران زبان کشف نشده گوشزد می‌کند که "شب ماندگار نیست".
خورشید که می‌تابد، نهال سبزی میان باورم می‌کارم و به خودم یادآور می‌شوم که همیشه خورشیدی ورای هر تاریکی، برای طلوعی غافلگیرانه در کمین نشسته.
همیشه خورشیدی‌ هست که مشتاق است برای طلوع کردن و همیشه نوری هست تشنه‌‌ برای تابیدن.
خورشید که می‌تابد، دوباره سبز می‌شوم، چونان بهار که با شکفتن اولین گل خاطره‌ی هزار هزار زمستان را با اشتیاق به زمین می‌ریزد، چونان نوزاد که با تولد، خاطرات تاریک زهدان مادر را...
که شاید لازم است قدری در سیاهی و تاریکی سر کنی تا به نور و به آفتاب برسی.


بیشتر...

loading...
صفحات: 3 4 5 6 7