loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : نرگس_صرافیان_طوفان

چشمهایش چشمهایش
5 ماه

"روابط"ِ آدم ها ، شبیهِ بازیِ "دومینو" است ...

باید مهره هایِ مشابه کنارِ هم قرار بگیرند ، وگرنه بازی از همان ابتدای کار ، به هم می خورَد ...

اصلا وقتی مهره های اولِ زنجیره جفت نشده ، بازی شروع نمی شود که بخواهد ادامه پیدا کند !

متعجبم از مهره هایِ اشتباهی که مُصِرّانه رویِ همان پله ی اول در جا می زنند و با تمامِ عذاب و سماجت ، توقعِ ادامه ی مسیری را دارند که مدت هاست ، فاتحه ی ادامه اش خوانده شده ...

چه اِصراری است که حتما باید کار به جاهای باریک بکشد تا رابطه هایِ اشتباهتان را قطع کنید ؟!

خُب همان اولش که متوجه شدید وجهِ مشترکی ندارید ، خیلی محترمانه فاصله بگیرید ...

برایِ یک بار هم که شده بپذیریم ؛

آدم هایِ متفاوت ، هیچ کدام "بد" نیستند ، فقط برایِ هم ساخته نشده اند ، همین !!!

ارتباط ، قوانینِ مخصوصِ خودش را دارد ...

وقتی ماهیتِ مهره ها با هم سازگار نیست ، با هیچ روشی جز تعویضِ مهره ها نمی توان بازی را ادامه داد ...

گاهی باید قوانین را پذیرفت ...

گاهی نباید اِصرار کرد ...




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
5 ماه

درد دقیقا اینجاست که همیشه کسانی ما را از رفتاری منع می کنند که خودشان دارند انجامش می دهند !

و همینجاست که آدم می فهمد باید زندگی اش را با ذهن و منطقِ خودش تنظیم کند ، نه دهانِ آدم ها ...




چشمهایش چشمهایش
5 ماه

پنج شنبه ها ؛

یک کوله می خواهد فقط ،

یک جاده ی بی انتها ...

باید جدا شد از همه

از دلهره ،

از غصه ها ...




چشمهایش چشمهایش
5 ماه

پاییز ، رسالتش یادآوری خاطره هاست . آدم را پرت می کند وسط خاطرات خیلی دور .

کنارِ آدم هایی که نیستند، میان خانه ای که نیست و حال و هوایی که تکرار نخواهد شد .

یادش بخیر! خانه ی قدیمی مادربزرگ و آن حوض آبیِ وسط حیاط ...

تخت چوبی کهنه ای که توی ایوانش بود و هر شب روی آن دراز می کشیدیم ، آسمان بی نقاب و پرستاره را تماشا می کردیم و غرق در تخیلات کودکانه مان می شدیم .

دلم برای خواب های بی دغدغه ی خانه ی مادربزرگم تنگ شده ، برای صبح هایی که پنجره ی چوبی اتاق باز می شد و با هیاهوی گنجشک ها بیدار می شدیم و با نسیمی خنک و روح نواز ، خواب از سرمان می پرید ...



دلم برای کودکی ام و صفای آن خانه ی قدیمی ،

دلم برای مادربزرگم تنگ شده .

کاش آدم های خوب زندگی ، همیشگی بودند .

کاش ما، بزرگ نمی شدیم ،

کاش توی همان دوران، در دل همان سادگی ها ؛

جا مانده بودیم .




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
5 ماه

سراغم را بگیر

که دلم برای شنیدنِ صدای تو

و شنیدنِ اسمم از زبان تو

تنگ شده

با من حرف بزن

از حالت

از روزمرِگی هایت

اصلا از خبرهایِ روز بگو

اما بگو

اما باش ...

که بدونِ تو

چیزی شبیه زندگی ؛

تویِ گلویم گیر می کند !




چشمهایش چشمهایش
5 ماه

مهر ؛

تداعی بخشش است و مهربانی ،

تداعی روزهای روشن و پر التهاب کودکی ...

پاییز ، از راه می رسد که ثابت کند ؛

گاهی سقوط هم با شکوه است ،

و گاهی رفتن، بهانه ایست برای بازگشتن .

وقتی شبیه برگ های خشک پاییز ؛

عاشق و یکرنگ باشی ،

وقتی غرور نداشته باشی ،

وقتی آدم ها را بی بهانه دوست داشته باشی

پاییز، عاشق است.

آمده تا مهربانی را تمدید کند ...

تا فرش خوشرنگ و با صفای خودش را ؛

زیر پای عابران خسته ی شهر، پهن کند .

تا بهانه ای باشد ؛

برای عاشقانه های بی تکرار و

قدم زدن های جانانه !




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
5 ماه

پاییز که می شود ؛

حواستان به آدم های زندگی‌تان باشد

کمی بهانه گیر می شوند ،

حساس می شوند ،

"توجه" می خواهند !

دستِ خودشان که نیست ...

این خاصیت پاییز است ،

آدم ها را از همیشه عاشق تر می کند ...

مگر می شود پاییز باشد و دلت هوای قربان صدقه های از ته دلِ کسی را نکند ؟!

مگر می شود پاییز باشد و دلت هوس نکند عاشق باشی ؟!

که عاشقت باشند ؟!

باد باشد، باران باشد ... و یک خیابان پر از برگ های خشک و نارنجی ...

تو باشی و تو ،

تو باشی و او ...

فرقی ندارد !!!

قدم زدن در بساط دلبرانه ی پاییز ، همه جوره می چسبد ...




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
5 ماه

شب که می شود ؛

بیشتر هوایِ بیقراریِ هم را داشته باشید ،،،

غصه ها ، رحم و انصاف سرشان نمی شود ،

بی صدا ، حجوم می آورند ،

و تمامِ احساس و آرامشِ قربانیِشان را ؛

وحشیانه می درند ...

حواستان به آدم هایِ تنها باشد ؛؛؛

شب است و

غم ها ،،،، همین حوالی ؛

دندان ، تیز کرده اند ...




چشمهایش چشمهایش
6 ماه

دیده‌ام...

چه عزیزترین‌ها دیده‌ام که منفورترین شدند و چه منفورترین‌ها که عزیز ترین،

چه دوست‌ترین‌ها که دشمن‌ترین شدند و چه دشمن‌ترین‌ها که دوست‌ترین،

چه نزدیک‌ترین‌ها که دورترین و چه دورها که نزدیک‌ترین...

زمان، - این متغیر بی‌بازگشت - چه کارها که نمی‌کند، چه آزمون‌ها که نمی‌گیرد و چه درس‌ها که نمی‌دهد.

که شاید امروز عزیز کسی باشی و فردا نباشی، که شاید دیروز از کسی بیزار بودی و امروز دیوانه‌وار دوستش داری، معلوم نیست فردا کجایی، چه احساسی داری و چه می‌کنی، این دنیا برخلاف چیزی که به نظر می‌رسد، در ارتباطات و احساسات، هیچ ثبات و قاعده‌ای ندارد. نه به احساسی دل خوش کن، نه به موقعیت و رابطه‌ای، اعتماد، که همه چیز در این چرخ گردون، گذراست.

تا می‌شود در لحظه زندگی کن و ثانیه‌ها را پیش از عبورشان دریاب، که زندگی، در لحظه و همین ثانیه‌های بی‌صداست که جریان دارد...




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
6 ماه

خدایا خودت مراقب عزیزانم باش،

که دیوار حادثه‌ها بلند است و دستان من کوتاه،

که ابرهای بیماری بسیارند و چتر امنیت من کوچک،

که اگر تو نباشی، خیالم از بابت هیچ چیز راحت نیست.

مراقب باش نه روانشان زار شود، نه جسمشان بیمار،

که من طاقت بغض و اندوه و بیماریِ عزیز، ندارم.

عزیزانم را، دوستانم را، خانواده‌ام را؛ به تو می‌سپارم

خودت آن‌ها را میان آغوش امن خدایی‌ات جا کن،

خودت ضامن آرامش و سلامتی‌شان باش،

که آنان با ارزش‌ترین دارایی من روی زمین‌اند،

و من فقط به «تو» می‌سپارمشان...




بیشتر...

صفحات: 2 3 4 5 6