loading
جستجو برچسب

جستجوی پست های حاوی برچسب : نرگس_صرافیان_طوفان

چشمهایش چشمهایش
3 ماه

چقدر خوب، که هستی!

چه خوب که هوای مرا داری

و چه خوب تر که دوستت دارم!

همیشه باش؛

من نیاز دارم کسی شبیه به تو را دوست داشته باشم

من نیاز دارم کسی شبیه به تو دوستم داشته باشد...

و اینجا فقط تویی که شبیه به تویی،

فقط تویی که شبیه به تو می خندی و

فقط تویی که شبیه به تو حرف می زنی...




چشمهایش چشمهایش
3 ماه

آدم های قوی از سیاره ی دیگری نیامده اند، آن ها هم مشکلاتِ خودشان را دارند، هم محدودیت های معمولی و حتی غیر معمولی...

تفاوت اینجاست؛

آن ها پذیرفته اند از پسِ هر مشکلی بر می آیند،

آن ها خودشان را باور کرده اند،

از مشکلات و محدودیت ها پله ساخته اند، نه کوه!

آدم های قوی در کمالِ خودباوری؛ انتخاب کرده اند قوی باشند... قوی بودن ؛ در "مغز" اتفاق می افتد، قوی بودن ؛ همت می خواهد!








چشمهایش چشمهایش
4 ماه

این حال و هوای پاییزی ؛

جان می دهد برای قدم زدن های طولانی .

جان می دهد که فارغ از تمام غصه های روزگار ؛

خودت را برداری و به دست های مهربان خیابان بسپاری .

و فراموش کنی ؛

تمام دغدغه های بی ثمری ؛

که فقط آرامشت را می گیرند .

باید قدم زد ،

باید فراموش کرد ،

باید برای ساعاتی هم که شده ؛

بی خیال بود ...




چشمهایش چشمهایش
4 ماه

آبان هم رسید ...

با کوله باری پر از باد و باران و برگ های نارنجی .

با حال و هوای دلبرانه ای، که آدم را ناخودآگاه، شیفته و عاشق می کند .

با لطافتِ کم نظیری ، که خیابان ها را آماده می کند برای قدم زدن .

درختان، مهیای یک تغییر شده اند، و تغییر، بارزترین نشانه ی تکامل است .

آسمان، خودش را آماده کرده تا تمام دردهای ته نشین شده اش را ببارد ، و زمین ، برایِ بی قراری هایش، آغوش وا کرده .

کاش ، همراهِ برگ های خشکِ پاییز ، تمام کینه و دشمنی و غم ها بریزد ،

کاش دوباره مثل گذشته، غمخوار و چاره ساز هم باشیم .

هوا ، هوای رفاقت است و همدلی،

فصل ، فصل دوست داشتن ،

و ماه ، ماه بخشش ،

ماه خوب بودن ...

"مهر" نیست ،

مهربانی که هست !




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
4 ماه

عاشق که نباشی ؛

"پاییز" می‌شود مثل تمام فصل ها ...

نه با آمدنش ذوق می کنی، نه از رفتنش دلت می‌گیرد .

عاشق که نباشی؛ حواست به ته مانده ی پس انداز توی جیبت است، یا اضافه ی پولی که از راننده ی تاکسی می گیری... و دغدغه ات این است که امروز چای ات را با قند بنوشی یا بدون قند .

عاشق که نباشی؛ برگ های سبز و نارنجی، برایت شبیه هم‌اند و کافه ها فقط یک مکان معمولی اند برای نشستن و نفس کشیدن ... آدم ها بدون تفکیکِ جنسیت، در ذهنت تداعی می شوند، شعر ، فقط ترکیب کلمات است و موسیقی، فقط تلفیقِ نت ها و حنجره ...

عاشق که نباشی؛ جهانت هیجان زیادی برای لبخند ندارد، اما خیالت راحت است که کسی را هم برای از دست دادن نداری .

عاشق که نباشی؛ پیر می شوی اما موهایت سیاه می مانَد ...




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
4 ماه

جمعه یعنی پرواز

یعنی از پیله ، رها

کوله ی دلخوشی ام را بدهید

قصد رفتن دارم !

آدم از ماندنِ بی وقفه ، دلش می گیرد !

گاه باید بروی

نفسی تازه کنی ، برگردی ...




loading...
چشمهایش چشمهایش
4 ماه

آرامِ آرامم...

نه افسوسِ گذشته‌ای دارم امروز، نه نگرانیِ آینده‌ای. نه در خیالِ سقوطم، نه در حسرتِ پرواز. نه می‌خواهم تأیید بگیرم از کسی، نه می‌خواهم تغییر بدهم کسی را. نه می‌خواهم دوستم بدارد کسی به اجبار، نه می‌خواهم دوست بدارم کسی را به شرط... آدم‌ها و خاطره‌ها و آینده را به حالِ خودشان گذاشته‌ام.

دارم تلاش می‌کنم آدمِ بهتری باشم، ولی قبل از آن با خودم طی کرده‌ام که اگر نشد، هیچ اشکالی ندارد.

این روزها هدف‌مندتر از قبلم، با این تفاوت که دیگر نمی‌گذارم هدف‌ها، لذت زیستن در اکنون را از من بگیرند.

من برای هیچ رسیدن و موفق شدنی عجول نخواهم بود، عجولانه عبور کردن؛ فرصت تماشای قشنگی‌های مسیر را از من سلب می‌کند.

بعد از این می‌خواهم شادی‌های کوچک هر لحظه‌ را بغل بگیرم، با طمأنینه عبور کنم و با طمأنینه به مقصد برسم.




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
4 ماه

جمعه و پاییز و کمی حالِ خوش

جمعه و سرما و درختان زرد

هرکه به حالی شده مشغول‌تر

حالت غم از همه معمول‌تر ...

من ولی آرام و صبورم چو سَروْ

فارغم از غصه و غم‌های شهر

لیک اگر خاطره بُگذارَدَم...




loading...
چشمهایش چشمهایش
5 ماه

در هوای شورانگیز پاییز ؛ می شود مُرد برای تویی که گاهی دست هایت را توی جیبت می کنی و زیر باران و روی برگ های خشک خیابان ، قدم می زنی .

می شود مُرد برای تو ؛ وقتی پشت سنگر کلاه و شال گردنت شبیه فرشته هایی که سردشان شده ، پنهانی و هرم نفس های داغ و معجزه خیزت را به بی هواییِ خیابان های سرد و مه گرفته می بخشی .

برایت می شود مرد ؛ وقتی که گونه هایت از سرمای پاییز ، گلگون شده ، سرت را پایین انداخته ای و همینطور بیخیال و دلبرانه از کنار جدول های خیابان عبور می کنی .

خدا تو را در دوست داشتنی ترین حالتِ ممکن آفریده ،

و پاییز و من را برای دیوانگی ...

باید در دل خیابان های پاییز ، تو را دید ، بوسید ، عاشقت شد و برایت مرد ،

همین !




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
5 ماه

در هوای شورانگیز پاییز ؛ می شود مُرد برای تویی که گاهی دست هایت را توی جیبت می کنی و زیر باران و روی برگ های خشک خیابان ، قدم می زنی .

می شود مُرد برای تو ؛ وقتی پشت سنگر کلاه و شال گردنت شبیه فرشته هایی که سردشان شده ، پنهانی و هرم نفس های داغ و معجزه خیزت را به بی هواییِ خیابان های سرد و مه گرفته می بخشی .

برایت می شود مرد ؛ وقتی که گونه هایت از سرمای پاییز ، گلگون شده ، سرت را پایین انداخته ای و همینطور بیخیال و دلبرانه از کنار جدول های خیابان عبور می کنی .

خدا تو را در دوست داشتنی ترین حالتِ ممکن آفریده ،

و پاییز و من را برای دیوانگی ...

باید در دل خیابان های پاییز ، تو را دید ، بوسید ، عاشقت شد و برایت مرد ،

همین !




بیشتر...

صفحات: 1 2 3 4 5