loading
hamid1361 hamid1361
22 ساعت

ﯾﺎﺩﻣﻪ ﺑﭽﮕﯽﻫﺎﻡ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽﺭﻓﺘﻢ ﻣﺰﺍﺭ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﻗﺒﺮﺍ ﻧﺮﻩ...!

ﺗﺎ ﺭﻭ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﻣﯽﺭﻓﺘﻢ،ﭼﺸﺎﻣﻮ ﻣﯽﺑﺴﺘﻢ،ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺵ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ...

ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺖ،ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ...ﻣﺮﺩﻩﻫﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ...
ﻗﺪﯾﻤﯽﻫﺎ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩﺗﺮ...ﺟﺪﯾﺪﯼﻫﺎ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺷَﮑﯿﻞﺗﺮ...

ﻧﻤﯽﺩﻭﻧﻢﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻭﯼ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺒﺮ ﭘﺎﻡ ﺭﻓﺖ... ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ...!

ﺍﻣﺎ ﺭﺍﺳﺘﺶ...ﺍﻣﺮﻭﺯ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ...
ﻣﺎ ﮐﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﻧﻤﯽﺍﻭﻣﺪ ﺣﺘﯽ ﺭﻭﯼﻣﺮﺩﻩﻫﺎ ﭘﺎ ﺑﺬﺍﺭﯾﻢ...ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﺍﺣﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﺪﻩﻫﺎ
ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﭘﺎ ﻣﯿﺰﺍﺭﯾﻢ...!

ﮐﺎﺵ ﻫﻤﻮﻥ ﺑﭽﻪ ﻣﯽﻣﻮﻧﺪﯾﻢ...
ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺧﻮﺑﯽ نبود.

loading...
hamid1361 hamid1361
1 روز

شیطان می گوید:

کسی که صدای اذان را می شنود و نماز نمی خواند پدرمن است.

کسی که اسراف می کند برادر من است.

کسی که زودتر ازامام به رکوع می رود پسر من است.

خانمی که با آمدن مهمان اعصاب خرابی می کند مادر من است.

خانمی که بدون حجاب می گردد خانم من است.

کسی که بدون بسم الله غذا می خورد اولاد من است.

کسی که این حرفها را به دیگران برساند دشمن من است.

loading...
hamid1361 hamid1361
2 روز

سوسای اویامای بزرگ،در هنگام پیری با شاگردان خود برای تمرینات استقامتی در ساحل در حال دویدن بود که ناگهان بر اثری کهولت سن و بیماری به زمین می خورد ...

تمامی شاگردان سوسای به احترام مربی خود را به زمین می زنند که مثلأ یک تکنیک از استاد بوده!!

این یعنی اوج احترام ، تواضع،تعصب ، وفاداری
و نگه‌داشتن حرمت استاد!!

همیشه در اوج نیستیم ...
یادمون نره کی بودیم ..‌.
و کی باعث شد که به اینجا برسیم.

loading...
hamid1361 hamid1361
2 روز

در دام تــوأم ، نیست مـــرا راه گـریــــزی
من عاشق ایــن دام و تو صیّاد ، کجایی ؟

محبوس شدم گوشه ی ویرانه ی عشقت
آوار غمت بـــر ســــرم افتـــاد ، کجایی ؟

آســودگی ام ، زنــدگی ام ، دار و نــدارم
در راه تــو دادم همه بـر بــــاد ، کجایی ؟

اینجا چه کنـــم ؟ ازکه بگیـــرم خبرت را ؟
از دست تــو و ناز تـو فریـــاد ، کجایی ؟

دانم که مــرا بی خبـــری می کشد آخر
دیــــوانه شــدم خانه ات آباد ، کجایی ؟

loading...
hamid1361 hamid1361
5 روز

می نویسم ز سرا تا به ثریا برود
تا کنار حرم حضرت سقا برود

قلمی خواهم ساخت،از نی باغ جنان
جوهر از شیشه ذات ،کاغذ از صفحه جان
نور از شمع حیات،بهر آن باب نجات

می نویسم که دلم تنگ شده یا عباس
بهر بوییدن عطر گل یاس

می نویسم که اباالفضل ، نگاهی بنما
به دل خسته این نوکر بی چیز شما
تا که یک شب ، ز ره مهر و وفا
اوج مستی و صفا
من شوم زائر ایوان طلا
زائر کرب و بلا

زائر دست علمدار و امیر دو سرا
در کنار حرمت تشنه و بی تاب شوم

با اجازه ز شما زائر ارباب شوم


السلام علیک یا ابا عبدالله حسین(ع)
السلام علیک یا ابوالفضل العباس(ع)
بیشتر...

loading...
hamid1361 hamid1361
5 روز

اگه خواستی تکیه بدی

نه به "چهره ها " اعتماد کن ؛

نه به "زبون ها"

به دوتا چیز؛ اما میشه تکیه کرد...

"یکی" مرام و مردونگی

"دومی " انسانیت.

اولی نمک میشناسه

دومی ظلم نمی کنه

loading...
hamid1361 hamid1361
8 روز

شخص خسیسی در رودخانه ای افتاد و عده ای جمع شدند تا او را نجات دهند.
دوستش گفت: دستت را بده، تا تو را از آب بالا بکشم.
مرد در حالی که دست و پا می زد دستش را نداد.
شخص دیگری همین پیشنهاد را داد، ولی نتیجه ای نداشت.
ملا نصرالدین که به محل حادثه رسیده بود، به مرد گفت: دست مرا بگیر تا تو را نجات دهم.

مرد بلا فاصله دست ملا را گرفت و از رودخانه بیرون آمد.
مردم شگفت زده گفتند: ملا معجزه کردی؟
ملا گفت: شما این مرد را خوب نمی شناسید. او دستِ بده ندارد، دستِ بگیر دارد.
اگر بگویی دستم را بگیر، می گیرد، اما اگر بگویی دستت را بده، نمی دهد.

تهیدست از برخی نعمت های دنیا بی بهره است، اما خسیس از همه نعمات دنیا.
بیشتر...

loading...
hamid1361 hamid1361
9 روز

میدانيد آخرين زنگ زندگی تان کی ميخورد!؟

خدا ميداند، ولی آن روز که آخرين زنگ دنيا میخورد، ديگر نه ميشود تقلب کرد و نه ميشود سر کسی کلاه گذاشت!

آن روز تازه می فهميم که دنيا با همه بزرگی اش از يک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود؛ و آن روز تازه می فهميم که زندگی عجب سوال سختی بود! سوالی که بيش از يک بار نمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آن روز که آخرين زنگ دنياميخورد، روی تخته سياه قيامت، اسم ما را جزءِ خوب ها بنويسند ...

خدا کند حواسمان بوده باشد که زنگ های تفريح آنقدر در حياط نمانده باشيم که ((حيات=زندگی)) را از ياد برده باشيم.

خدا کند که دفتر زند گی مان را زيبا جلد کرده باشيم و سعی ما بر اين بوده باشد که نيکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنيم و بدانيم که دفتر دنيا، چک نويسی بيش نيست؛ چرا که ترسيم عشق حقيقی در دفتر ديگر است.
بیشتر...

loading...
hamid1361 hamid1361
11 روز

یک روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد:
من دلم می‌خواهد یکی از آن بندگان خوبت را ببینم.
خطاب آمد: برو به صحرا، آنجا مردی هست که کشاورزی می‌کند او از خوبان درگاه ماست.
حضرت رفت و مردی را دید که در حال بیل زدن و کشاورزی است...
تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند می‌فرماید از خوبان ماست.

از جبرئیل پرسید.
جبرئیل عرض کرد: اکنون خداوند بلایی بر او نازل می‌کند، ببین او چگونه پاسخ می‌دهد.
بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد...

فورا نشست، بیلش را هم کنارش گذاشت و گفت:
مولای من ؛ تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم،
حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم...

حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده...
رو کرد به آن مرد و فرمود:
ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه...
می‌خواهی دعا کنم خداوند نور چشمهایت را برگرداند؟

گفت: خیر یا رسول الله...
حضرت فرمود: برای چه علت نمی‌خواهی؟؟!!

گفت:
آنچه مولای من برای من اختیار کرده را بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم..
بیشتر...

loading...