loading
ارسال پیام
چشمهایش
چشم هایش برای یک عمر دیوانگی کافیست...
چشمهایش چشمهایش
7 ساعت

امروز گرم شدم، گرم گرم
نه اینکه هوا گرم باشد، نه اینکه
شال پشمی دور گردنم باشد، نه
اینکه دستم در جیبم باشد، نه.
اویی که باید بگوید گفت دوستت دارم.
چه گرمایی به جانم بخشید


چشمهایش چشمهایش
8 ساعت

اسرار غمش گفتم درسینه نگه دارم،
رسوای جهانم کرد این رنگ پریدن ها..


چشمهایش چشمهایش
9 ساعت

دوست داشتنت
مثل سرمای خوب زمستان است
می‌رود در دل و جانم ...!



چشمهایش چشمهایش
10 ساعت

«تـــو» التیامِ تمام..
عشق های مایوس و نیمه کاره ای
آغاز صبحِ خوش یُمنی
شفقی،شروع دوباره ای...


loading...
چشمهایش چشمهایش
11 ساعت

شب است و خاطره‌ای می‌خزد به بستر من
تو نیستی و خیال ِ تو را، به بر دارم


چشمهایش چشمهایش
12 ساعت

ما را چه بي گناه
گرفتار کرده ای...


چشمهایش چشمهایش
13 ساعت

برویم ای یار، ای یگانه‌ی من
دستِ مرا بگیر
سخنِ من نه از دردِ ایشان بود،
خود از دردی بود که ایشانند


چشمهایش چشمهایش
14 ساعت

نهنگی ديد مرگش را ولی دل را به ساحل زد
من از پايان خود آگاهم اما دوستت دارم...


چشمهایش چشمهایش
15 ساعت

صنما مُرده ی آنم که تو جانم باشی....


چشمهایش چشمهایش
16 ساعت

تا نفس هست ز دل کم نشود گرمی عشق...