loading
ارسال پیام
چشمهایش
چشم هایش برای یک عمر دیوانگی کافیست...
چشمهایش چشمهایش
5 دقیقه

گفت چرا می خوای باهام بمونی وقتی می دونی موندنی نیستم؟ گفتم دیدی آدم میره نزدیک یه باغ گل، دلش می خواد همشو یکجا بچینه ببره خونه‌اش؟ نمی تونه! پس همون مدتی که وقت داره تا غروب می شینه و تماشا می کنه. منم می شینم و تماشا می کنم و بعد میرم کل عمرم حسرت این رو نمی خورم که توی خونه ی وامونده م باغ گل ندارم، عوضش باغی دیدم که وسعت نداشت، ته نداشت، کم و کسر اگه داشت، یکتا بود. لبخند زد و رفت. فکر کنم توی خونه‌ش یه باغ گل داشت که رفت. فکر کنم دلش سیر بود که رفت. من موندم یکه با نیم ثانیه ای که در باغ دلگشا باز شد و دیدمش. دندون گیر نبود، ولی دلگشا بود. چی میمونه واسه آدم جز دلش؟ همین دله که نذاشته ریشه هامونو بکنیم و ببریم. همین دله که خرابمون کرده و یه کلنگی مدرن با دیوارهای بلند ساخته. همین دله که بی باغ و برگیمون رو گذاشته کمِ آوازمون!




بیشتر...

چشمهایش چشمهایش
1 ساعت

من همیشه میگم که ما همه احساسی عمل میکنیم.. چه منطقی چه غیر منطقی هردو جزئي از احساس هستن. هر کسی که میگه من منطقی عمل کردم بر اساس منطق خودش عمل کرده و این یعنی احساسی عمل کردن!

همه ما زاده یک احساس هستیم: احساس نیاز. هیچ کدوم از ما منطقی به وجود نیومدیم و چجوری از انسانی که به دنیا اومدنش براساس احساس بوده انتظار منطقی بودن داریم؟




چشمهایش چشمهایش
2 ساعت

روانشناس‌ها چنان راحت تجویز می‌کنند "گذشته را کنار بگذارید" یا "به گذشته فکر نکنید" که گاهی با خودم می‌اندیشم شاید آنها در دنیای ما و با عواطف انسانی زندگی نکرده‌اند.

گذشته شامل لحظاتی است که ما آنها را دقیقه به دقیقه زندگی کرده‌ایم، آنقدر که ناخودآگاه به حافظه‌مان چسبیده‌اند و به شکل عضو ثابتی از زندگی درآمده‌اند که بدون آن حافظه لنگ می‌زند. مثل این که از شما بخواهند معده‌تان را درآورید و بدون آن زندگی کنید. نمی‌شود!

چون حیات‌تان بدان وابسته است.




چشمهایش چشمهایش
3 ساعت

کـاش

هیچ گذشته‌ای باهم نداشتیم

آن‌وقت من میتوانستم

بـه تـو زنگ بزنم

و بی‌دلخوری حالت را بپرسم.

چقدر پرسیدنِ حالِ ساده‌ات

بعید شده حالا...




loading...
چشمهایش چشمهایش
21 ساعت

وقتی كه تو

‏دوست داشتن يک انسان را آغاز كنی

‏خواهى ديد كه كلمات كتاب‌ها

‏و كتابخانه‌ها حتّی

‏براى وصف آن علاقه

‏كافى نخواهد بود



‏#بولنت_اُورتاچگيل

چشمهایش چشمهایش
22 ساعت

میخوام بهت بگم که دلم گیرته.. یجوری گره خوردم بهت که فک کنم هیچ جوره قرار نیست باز بشه. تو از اون گره های کور بودی که خودمم از اول دوس نداشتم باز بشه. همون اولی که زندگیمو بستم بهت، سفت بستم. گفتم این دختره همونه که میخوام. بلد بودم پاپیون بزنم که با یه حرکت باز شه ها. اما تو از اونایی بودی که باید گره کور میزدم. حالا بر منکرش لعنت، شما جون منو بگیری هم حرفی نیست. ولی آخه خانوم! شما اینقد که دلبری، دست و پا واسه من میذاری؟ بعد میگی چرا هُل میکنی و به تته پته میفتی؟ آخه دلبر، شما حرف که میزنی من دلم میره، ذهنم میره، همه حواسم میره. چه توقع ها داری. هر کس دیگه هم بود شیفته ات می شد. تو خودت یه تنه توانایی از راه به در کردن کل دنیارو داری..




بیشتر...

loading...
چشمهایش چشمهایش
23 ساعت

اعتراف !

یک وقت‌هایی گفته‌ام که حوصله آدمها و معاشرت را ندارم. دروغ گفته‌ام. این‌ها را زمانی گفته‌ام که یا تنها بوده‌ام یا از آدم‌ها رنج دیده‌ام.

آدمی به معاشرت به حرف به خندیدن زنده است.

آدمها فلوکستین و کدئين زندگی هستند. خوب‌ها را قورت بدهید و در قلبتان نگه دارید.

چشمهایش چشمهایش
1 روز

تمامِ اتفاقاتِ روى كره‌ى زمين،

دليل ميخواهد جانم...

از صبح كه چشمانت را باز ميكنى

تا شب كه روى هم ميگذاريِشان

بايد دليل داشته باشى...

باور كن بايد يك نفر باشد،

كه زندگى‌ات را به جريان بياندازد...

يك نفر كه حدفاصلِ مبدأ و مقصدهايت،

دلَش برايت هزار راه برود!

آنها كه يار ندارند

زندگى نميكنند،

روزمرگى ميكنند!


چشمهایش چشمهایش
1 روز

تاریخ را کنار بگذار،

جغرافیا مهم تر است.

تو کجایی...؟




loading...
چشمهایش چشمهایش
1 روز

باد تنهاست

و هرچه را بیشتر می‌خواهد

بیشتر از خود دور می‌کند...