loading
Parvaz12 Parvaz12
1 ماه

من یاد گرفته‌ام زوال یک رؤیا درست از جایی شروع می‌شود که آدم‌ها به جای حرف‌زدن با دیگری، شروع به گفتگوهای درونی طولانی می‌کنند.

آن سنگ خودخوری که در دلت نگه میداری، عاقبت سنگین می‌شود و تو را به قعر تاریک دریای تنهایی بازمی‌گرداند.

Parvaz12 Parvaz12
1 ماه

آرمیده تَنی در پیچک سرما زده ی تاک
به وقت مِه در غلیان غباری نمناک …

که اطلاع از انزوای من
به وقت آشیان،

اصطلاح امتنانِ برچیده ای ست به آواز خون در رَگان بی ستایش باغ ..

به ترس به وحش
آن خفته در شولای یأس…!

که رفته به شتابِ سرگشتگی “ی” شناس..!

Parvaz12 Parvaz12
1 ماه

بی ریا از آن من باش 
بی قید و شرط 
به تندی و مستی خشخاش در فصل برداشت …

به حقیقت غریزه ی آب و خاک 
در نیاز ریشه به خاک و ساقه ی تُرد به آب…
به تضاد اوج پرواز و شرح ترسانِ سقوطی ناغافل
که جمله، واقعیت اَند ..
و حقیقتِ تلخ و شیرین زندگی بر دوش .
که می گذرد به سادگی و پیچیدگیش ..

از آن من باش ، 
بسان سرآغاز کتابی نانوشته 
در حصر جملات مخالف و کوتاهی ضمایر دورِ “من” … “تو” ……

Parvaz12 Parvaz12
1 ماه

تو در کمند من آیی؟
کدام دولت و بخت؟!
من از تو روی بپیچم؟
کدام صبر و قرار؟!