سودای تو را دارم
من از دل و از جانم
گفتند كه پیدا شو
دیدند كه پنهانم
گفتند كه پیدا كن
خود را و تو را با هم
گفتم كه پیدا هست
در هر نفس آدم
پیداست و من پنهان
من در تن و او در جان
یك آن نظری كردم
در خود گذری كردم
دیدم كه نه در دوری
نزدیك تر از نوری
در راه عبور از تو
من این همه دور از تو
یك عمر نیاندیشم
هیهات، تو در پیشم
چشم است كه بینا نیست
در عشق كه این ها نیست