دیشب تو خواب و بیدار خدارو دیدم
دیدم نشسته بود ی گوشه .. یادش رفته بود.. پکر و پریشون از خودش دلگیر بود ..بی نام و نشون . .. با ی قد بلند.. طرز رفتارش مث ی پیرمرد .. رنگ و رخسارش مثل آفتاب . . بهش گفتم: پیرمرداز کی دلگیری؟
صداش سنگم ذوب میکرد
گفت: ای بندم ..رفیق شبام ..روشنایی روزم.. میگفت برا عمر ب هدر رفتت..من ک خدام فدای تو بشم ..
گفتم: تو خدای هفت آسمونی.. شاهد محشر آخر زمونی.. فکر نکن کارات یادم رفته.. چرا با قسمت اسیرم کردی.. اول جوونی پیرم کردی ..
گفت : امشب ن‌محشر و ن روز حسابه دیدن من و تو فقط تو خوابه
چند سال ازت خبری نیس..
چند سال ازت خبری نیست...