با مرجان ها، در عمق دریاها لرزیدیم !
با کوسه ها ، خروارها تُن آب را باله زدیم!
با امواج ، به ساحل ها کوبیدیم !
دنیای سرخ وُ سیاه خزه ها را ، بر صخره ها روییدیم !
با ابرها؛
با راه ها؛
با پرنده ها؛
به شاخه ی نارون ها قار قار کردیم؛
و ترکیدیم؛
با انار ها وُ سیرسیرک ها!
وزیدیم؛
ترسیدیم؛
و درخشیدیم با ستارگانِ نیمه شب !
تا کجا وُ کجا ...
می بینی تا کجا می رفتیم و بر میگشتیم؟
... اکنون، چنگ میزند بر نمِ روحِ انسانیِ رویاهایمان؛
خزه های سبزِ سفر !
خیسِ باران !
به سوی پنجره های مِه گرفته سرازیر می شویم !
می بینی؟!
تا کجا با آب آمده ایم !
با قایقِ بی پارو ...
خوابم می آید !
نه !
از عشق سخن گفتن ، برای آدمی هنوز خیلی زود است!
خیلی زود ...

***حسین پناهی***