می گفت: زندگی یک تصادف است و یک واقعیت. می دانم که روزی این واقعیت مرا دربر خواهد گرفت!
اما می ترسم..
می ترسم
از مرگ بی موقع!
می ترسم از روزی که بمیرم و هزار ویک کار نیمه تمام داشته باشم..!
می ترسم از روزی که رو به احتضار حسرت دوستت دارم هایی که نگفتم و عشق هایی که ابراز نکردم را بکشم
می ترسم که بغض شود در گلوی چرکین ساعات نزدیک به مرگم..
شاید آنگاه که گفت «به هنگام بمیر» به تمام حسرت هایش می اندیشید
به کارهای ناکرده اش
شاید به زندگی نازیسته اش...
این نگرانی هرگز ارامم نخواهد کرد..!


بیشتر...