پارس کلاب
loading

جستجوی پست های حاوی برچسب : #سعدی

Bano Bano 13 روز

به وفای تو که گر خشت زنند از گل من
همچنان در دل من مهر و وفای تو بود
غایت آنست که ما در سر کار تو رویم
مرگ ما باک نباشد چو بقای تو بود


Bano Bano 13 روز

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم


Bano Bano 17 روز

گر فراقت نکشد جان به وصالت بدهم

تو گرو بردی اگر جفت و اگر طاق آید

سعدیا هر که ندارد سر جان افشانی

مرد آن نیست که در حلقه عشاق آید


Bano Bano 19 روز

وصال توست
اگر دل را
مرادی هست و مطلوبی
کنار توست
اگر غم را
کناری هست و پایانی


شادی شادی 3 ماه

+
پارس کلاب


چون تـــو دارم
هـــمه دارم ،
دگرم هیچ نباید...


yagmur محفل شعر وادب 4 ماه

باش تا جان برود
در طلب جانانم

که به کاری
به از این ، بازنیاید جانم...


Bano Bano 5 ماه

کردم از عقل سؤالي ،
که مگر ایمان چیست؟
عقل بر گوش دلم گفت؛
که ایمان ادب است،
آدمیزاد اگر بی ادب است، آدم نیست،
فرق مابین بنی آدم و حیوان،
ادب است...!


Bano Bano 5 ماه

هر کسی را سر چیزی و
تمنای کسیست

ما به غیر از تو
نـداریم تمنـای دگـر

شادی شادی 8 ماه

+
پارس کلاب


هرکسی را سر چیزی و تمنای کـَـسیست ،

ما بغیر از تو نداریم تـَـمنای دگر ...


شادی شادی 1 سال

+
پارس کلاب


هر کسی را سر چیزی و تمنای کسی است
ما بغیر از تو نداریم تمنای دگر ...


قاسم حسن زاده پیوند دوستی 1 سال

عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم
یا گناهیست که اول من مسکین کردم

تو که از صورت حال دل ما بی‌خبری
غم دل با تو نگویم که ندانی دردم

ای که پندم دهی از عشق و ملامت گویی
تو نبودی که من این جام محبت خوردم

تو برو مصلحت خویشتن اندیش که من
ترک جان دادم از این پیش که دل بسپردم

عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم

من که روی از همه عالم به وصالت کردم
شرط انصاف نباشد که بمانی فردم

راست خواهی تو مرا شیفته می‌گردانی
گرد عالم به چنین روز نه من می‌گردم

خاک نعلین تو ای دوست نمی‌یارم شد
تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم

روز دیوان جزا دست من و دامن تو
تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم


بیشتر...

شادی شادی 1 سال

+
پارس کلاب


دیوانه تر از خویش
کسی می جستم ...

دستم بگرفتند و
به دستم دادند...!


شادی شادی 2 سال

پارس کلاب


ای ساربان آهسته ران که آرام ِ جانم میرود
آن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود


sayeh sayeh 2 سال توسط موبایل

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم

به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند

ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف

من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست



بیشتر...