تبلیغات
پارس کلاب
با کلیک روی تبلیغات از ما حمایت کنید...
loading

شـعر و داسـتان

شعر و داستان های خود را در این مکان قرار دهید.
پیوستن به گروه
مشخصات گروه
نوع گروه گروه عمومی
تعداد کاربران 91 کاربر
تعداد پست ها 345 پست
شناسه گروه 31
فید آر اس اس
فیروزه بانو شـعر و داسـتان 3 سال

هجر تو نصیبم ای دل افروز مباد
بر جان من این آتش جانسوز مباد
آن روز که من پیش توام شب نشود
وان شب که تو در پیش منی روز مباد

عـــاطــی ... شـعر و داسـتان 4 سال

شعر و داستان های خود را در این مکان قرار دهید. اینجا که هر کی شعر و داستان یه شاعر و نویسنده ی دیگرو گذاشته نه خودش

داریوش شـعر و داسـتان 4 سال

بهار آمد ، پریشان باغ من افسرده بود اما به جو باز آمد آب رفته ، ماهی مرده بود اما

داریوش شـعر و داسـتان 4 سال

دیشب جای شما خالی

حالی کردیم

برای اولین بار

به جای دیگری

دلمان برای خودمان سوخت

داریوش شـعر و داسـتان 4 سال

برای کسانی که دندان درد دارند حافظ نخوانید

آن ها به راحتی خواهند گفت خفه!

او چه می داند من چه می کشم

و او یعنی حافظ

او با تاج زرینش زیر دوش می رفت

پس تکلیف این همه نکبت چه خواهد شد؟

شعر حافظ را در مجهزترین ماشین لباسشویی شست و شو داده اند

به بی شعوری تحقیرمان نکنید!

داریوش شـعر و داسـتان 4 سال

امیر خسرو دهلوی

کافر عشقم مسلمانی مرا در کار نیست هر رگ من تار گشته حاجت زنار نیست

از سر بالین من برخیز ای نادان طبیب دردمند عشق را دارو به جز دیدار نیست

ناخدا در کشتی ما گر نباشد گو مباش ما خدا داریم ما را ناخدا در کار نیست

خلق می گوید که خسرو بت پرستی می کند آری آری می کنم با خلق ما را کار نیست

داریوش شـعر و داسـتان 4 سال

کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد

و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند

یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند کند

یا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد

و به آفتاب تموز بیاندیشد

نه هیچ کس هیچ کس

چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد

از این که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست

بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.

نه هرگز هرگز

هیچ کس

چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد

داریوش شـعر و داسـتان 4 سال

وحشی بافقی

آنکس که مرا از نظر انداخته اینست

اینست که پامال غمم ساخته، اینست

شوخی که برون آمده شب مست و سرانداز

تیغم زده و کشته و نشناخته، اینست

ترکی که ازو خانهٔ من رفته به تاراج

اینست که از خانه برون تاخته اینست

ماهی که بود پادشه خیل نکویان

اینست که از ناز قد افراخته، اینست

وحشی که به شطرنج غم و نرد محبت

یکباره متاع دل و دین باخته اینست

داریوش شـعر و داسـتان 4 سال

چرا مردم قفس را آفریدند ؟
چرا پروانه را از شاخه چیدند ؟
چرا پروازها را پر شکستند ؟
چرا آوازها را سر بریدند ؟
.
پس از کشف قفس ، پرواز پژمرد
سرودن بر لب بلبل گره خورد
کلاف لاله سر در گم فرو ماند
شکفتن در گلوی گل گره خورد
.
چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سرد پیچید ؟
چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید ؟
.
چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت ؟
چه شد آن آرزوهای بهاری ؟
چرا در پشت میله خط خطی شد
صدای صاف آواز قناری ؟
.
چرا لای کتابی ، خشک کردند
برای یادگاری پیچکی را ؟
به دفتر های خود سنجاق کردند
پر پروانه و سنجاقکی را ؟
.
خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا آواز باشد
خدا می خواست باغ آسمان ها
به روی ما همیشه باز باشد
.
خدا بال و پر و پروازشان داد
ولی مردم درون خود خزیدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولی مردم قفس را آفریدند
بیشتر...

داریوش شـعر و داسـتان 4 سال

گفته در افسانه هاى قوم سام
پيـرمــردى بــوده ابـراهيـــم نـام

سال ها در وهم، اوقاتش گذشت
بت شكست و از دل آتش گذشت

-

چون به پيچ آخر عمـرش رسيد
راه نسل خويش را مقطوع ديد

-

تا مگــر يـابـد يكــى نيـكو پســر
سعى خود هر بار كردى بيشتر

-

گاه مى شد تا صفا با دلبرش
گاه مـروه، بـا كنيـز همسـرش

-

بخـت يــار او شـد و از هــر كـدام
يك پسر آورد و حسرت شد تمام

-

كهــتر و مهــتر پســر را پيـــرمرد
نامشان اسحاق و اسماعيل كرد

-

قطع نسل خويش را درمان نمود
ليــك درد وهـــــم را پايـان نبـود

-

يك شبى خوابيد و خوابى تلخ ديد
طفل خود بهر خـــدا سر مى بريد

-

آن صـداى شـوم در كابوس ِدوش
چون حقيقت باز مى آمد به گوش

در سرش پژواك مى زد چند بار
هان بيا فــرزند خـود قــربان بيار

-

مهــر فـرزنـد از نهــادت دور كن
وهم آمد، چشم عقلت كور كن

-

در پى تكرار اين وهـم شگفت
ريسمان و تيغ و كودك برگرفت

-

رفت سـوى كـوه، نزديك خدا
تا سر طفلش كند از تن جدا

-

زين كه اسماعيل يا اسحاق بود
فتـنه در ســر تـا ســر آفـاق بود

هيچ دانا فـتــنه را پيدا نكرد
خفته در ذهن پريش پيرمرد

پيــر دلـــداده ...
بیشتر...

داریوش شـعر و داسـتان 4 سال

بیش از اینها ، آه ، آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر...
بیشتر...

داریوش شـعر و داسـتان 4 سال

مرگ را پروای آن نیست

که به انگیزه ای اندیشد

زندگی را فرصتی آن قدر نیست

که در آینه به قدمت خویش بنگرد

و عشق را مجالی نیست

حتی آن قدر که بگوید

برای چه دوستت می دارد

داریوش شـعر و داسـتان 4 سال

مگر می شود از هفت سالگی تا هفتاد سالگی ، مدام جریمه شد؟

نه !! هرگز جریمه هایم را کامل ننوشتم

ولی همیشه حرص معلمم را کامل در می آوردم.

چرا که من 2500 سال " عقده " را به دوش می کشم .

آری !

من فرزند خلف عقده های اجدادم هستم

داریوش شـعر و داسـتان 4 سال

مرغ باران مي كشد فرياد دائم:

- عابر! اي عابر!

جامه ات خيس آمد از باران.

نيستت آهنگ خفتن

يا نشستن در بر ياران؟ ...



ابر مي گريد

باد مي گردد

و به خود اين گونه در نجواي خاموش است عابر:

- خانه ام، افسوس!

بي چراغ و آتشي آنسان كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است

داریوش شـعر و داسـتان 4 سال

خس خس گلوی خشک رودخانه شهر من

مرثیه ی مرگ ماهی های قرمز تنگ بلور نوروز بود

و برگ های زرد و نارنجی درختان بی ریشه

سر مشق اولین روزهای مدرسه من بود

وقتی با برف های پارک آدم برفی می ساختیم

هرگز در اندیشه آب شدن آدمکی به آن بزرگی نبودیم

تنها حقیقت درسهای مدرسه این بود که

"مرد با داس آمد"