تبلیغات
پارس کلاب
با کلیک روی تبلیغات از ما حمایت کنید...
loading

شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد

همیشه از خــدا بخواه تو رو تمنای دلـــی کنه که مثل خودت پر از عشــــق باشه
من ازتبارکورشم پیکان تیرآرشم خون رگ سیاوشم تاب ستم نیاورم من پارتم اشکانیم من شیردخترپارسیم موج خلیج فارسیم شاهنامه فردوسیم آن روز ایران را ببین برترز روم ومصروچین بسرشوداین خواریم زیرا که من ایرانیم
پیوستن به گروه
مشخصات گروه
نوع گروه گروه عمومی
تعداد کاربران 141 کاربر
تعداد پست ها 25793 پست
شناسه گروه 232
فید آر اس اس
عآلــــــãliyeـیــــه شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد 2 روز


كاش مثل پرسيدن وااي چقدر لباست قشنگه از كجا خريدي؟ يا چقدر اين ريملت خوبه چند خريدي؟
بعد ديدن شعور آدم‌ها در مقابل بي‌شعوري بقيه، بعد ديدن مهربوني آدم‌ها در مقابل نا‌مهربوني بقيه‌، بپرسيم وااي چه شعور قشنگي از كجا خريدي؟ چقد مهربونيت خوبه چند خريدي؟
نه اين كه اسمشون رو بذاريم، ساده، احمق، ... بخنديم و از كنارشون رد بشيم.


عآلــــــãliyeـیــــه شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد 3 روز

تنت، جمهوری مطلق
لبت، اصل دموکراسی!
دروغ مرد شاعر را
تو باید خوب بشناسی!

جنوب داغ من، با تو
شمال خوب تو، با من!
دو تا سگ بسته ای، وحشی
به چشمانت بگو، لطفا!

سیاسی میشوم این بار
به استبداد، بدبینم!
بدون طرح توجیهی
تو را اینطور میبینم!

تب دیکتاتوری داری
خود پینوشه در شیلی!
دلیل اتفاقات
شروع جنگ تحمیلی!

مخالف بودنم، حتمی ست
به نوعی بنده، چپ کوکم!
من از این بندر آرام
به تهران تو مشکوکم!

تو حزب الله لبنانی
و چشمان تو بیروت است!
تمام پاچه گیری ها
به سگ های تو مربوط است!

به ثبت رسمی محضر
تو قطعا، معتبر هستی!
فلسطین تو خواهم شد
اگر، اشغالگر هستی!

تو مثل فتح خرمشهر
تو شوق بوسه ای پنهان!
تویی خوشحالی بعد از
شکست حصر آبادان!

هوای داغ بندرکش
تو با من توی لنگرگاه!
شروع فتنه ای تازه
از آغوش تو؛ بسم الله ...


بیشتر...

عآلــــــãliyeـیــــه شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد 12 روز

مانده تا برف زمين آب شود.

مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر

ناتمام است درخت

زير برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوك از افق درك حيات.


مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد.

در هوايی كه نه افزايش يك ساقه طنينی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ام

مانده تا مرغ سر چينه هذيانی اسفند صدا بردارد.

پس چه بايد بكنيم

من كه در لخت ترين موسم بی چهچه سال

تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است كه برخيزيم

رنگ را بردارم

روی تنهايی خود نقشه مرغی بكشم.

سهراب سپهری

بیشتر...

عآلــــــãliyeـیــــه شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد 12 روز



من ميگم همه بايد يه دونه كارآگاه توي خودشون داشته باشن آخر شب‌ها برن باهاش توي اتاق اعتراف كه تا مي‌تونه سوال پيچشون كنه و حداقل نذاره به خودشون دروغ بگن، پشت هم سوال كنه و تا يه جواب راست و درست نگيره ول كن معامله نباشه . مثلا از فلاني امروز چرا بدت اومد؟ يا چرا وقتي دوسش‌داري يه طوري راهت رو عوض كردي كه انگار نديديش؟ يا اصلا چرا دوسش داري؟ چرا اون سيگار آخر شب رو كشيدي؟ يا ..
شايد باورتون نشه اما ما هيچ چيزي از خودمون و كمبودها و نيازهامون و حتي استعدادامون نمي‌دونيم، شايد باور نكنيد اما نمي‌دونيد چقدر جواب دادن و هي پرسيدن همين سوال‌هاي مسخره چقدر از خودتون بهتون ميگه.
ما عادت كرديم با خودمون حرف نزنيم، يا به خودمون دروغ بگيم. نترسيد اشكالي نداره اگه با جواب اين سوال‌ها بفهميد حسوديد، تنبليد، زشتيد يا هر چيز مزخرف ديگه‌اي، مهم اينه بدونيد كي هستين.



علی سیدصالحی

بیشتر...

عآلــــــãliyeـیــــه شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد 13 روز

الـهی;

مَران کسی را که تو خود خواندی
آشکار مکن گناهی را که تو خود پوشيدی

کريما !

خود برگرفتی و کس نگفت که بردار
اکنون که برگرفتی مگذار و در سايه‌ی لطف
خود می‌دار و جز به فضل و رحمت خود مسپار





عآلــــــãliyeـیــــه شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد 13 روز

‍ به سومین روز آذرماه خوش آمدید
برخیز و سلامی کن
و لبخندی بزن
که این صبح نشانی
ز غم و غصه ندارد
لبخند خدا در نفس صبح
عیان است
بگذار که خدا
دست به قلبت بگذارد

صبح چهار شنبه تون بخیر
امروزتون پر از لبخند و امید

عآلــــــãliyeـیــــه شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد 14 روز

آذر یادش رفته ک پاییز است ...
نمیبارد...
فقط یخ میزند...
بی گمان کسی به طرز فجیعی تنهاییش گذاشته...
وگرنه اینگونه ماتش نمیبرد...

عآلــــــãliyeـیــــه شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد 14 روز

" آذر"
باید بانویی باشد با گیسوان طلایی
که هر روز و هر شب
دامن نارنجی اش را
می تکاند بر زمین تشنه

باران می بارد ،
برف می بارد ،
عشق می بارد ...

گاه طعم گس خرمالو را
با شیرینی انار در هم می آمیزد
و گاه لذت نیمکت نشینی های عصرانه را
با اندوه دوری و تلخی صبوری ...

حالا دوباره " آذر "
مهمان دلهای ما و شماست
بیایید عاشقانه های تازه ای بسازیم
برای خاطره بازی با واپسین فرزند پاییز !

عآلــــــãliyeـیــــه شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد 14 روز

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریست
دید باز امدنی در پیِ این رفتن نیست

همه گفتند "مرو" دیدم و نشنیدم شان
مثله این بود به یک رود بگویند:بایست!

مفتضح بودن ازین بیش ک در اول قهر
فکر برگشتنم و واسطه ای نیست ک نیست

در جهانِ تهی از عشق نمی مانم چون
در جهانِ تهی از عشق نمی باید زیست

دهخدا تجربه عشق ندارد ورنه
معنی "مرگ"و "جدایی" به یقین هردو یکیست



عآلــــــãliyeـیــــه شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد 15 روز

ياد بعضي نفرات 
روشنَم مي دارد

قوّتم مي بخشد 
ره مي اندازد 
و اجاقِ كهنِ سردِ سَرايم 
گرم مي آيد از گرميِ عالي دَمِشان.

نام بعضي نفرات 
رزقِ روحم شده است. 
وقت هر دلتنگي 
سويشان دارم دست 
جرئتم مي بخشد 
روشنم مي دارد.


ღ  ۩ بهــBAHARــروز ۩ ღ شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد 15 روز

امیــــد جــان تولــدت مبارک

@.....─═हई♚ امیــــــد ♚ईह═─.....

عآلــــــãliyeـیــــه شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد 16 روز

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺩﻩ ﺑﻪ اسم مش مراد به ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺷﺐ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ؛
ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ، ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ...

ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺩﻩ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:
" ﺁﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ، ﻣﺶ مراد ﯾﮏ ﺷﯿﺮ ﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ ‼️ "

ﻣﺶ مراد با ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﺳﻢ ﺷﯿﺮ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻏﺶ ﮐﺮﺩ!
ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ نمیدانست ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺷﯿﺮ ﺑﻮﺩﻩ؛ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺳﮓ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻣﺶ ﺗﯿﻤﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﻏﺶ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﯽﺷﺪ ‼️

ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﻢ ﯾﮏ "ﻣﺸﮑﻞ" ﺑﺘﺮﺳﯿﺪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﺠﻨﮕﯿﺪ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺗﺎﻥ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩ...
در زندگی " مشكل " وجود ندارد همه چيز مسئله است و قابل حل ...

بیشتر...

عآلــــــãliyeـیــــه شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد 16 روز

در این جهان بہ خدا

تا رمق بہ جان من اسٺ

همیشه نام حسین

بر سر زبان من اسٺ

چہ گویمش ڪہ محمد

بہ وصف او فرمود

منم از آن حسین و

حسین از آن من است

تسلیت باد أربعين سالار شهیدان

عآلــــــãliyeـیــــه شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد 16 روز

وقتي حصار غربت من تنگ ميشود
هرلحظه بين عقل و دلم جنگ ميشود

ازبس فراركرده ام ازخويش خويشتن
گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود



عآلــــــãliyeـیــــه شـ ـ ـ ـکوفه سـپیـ ـ ـ ـد 17 روز

گر مرا حاکم کنند ..... بر شهر عشق
روی هر دروازه ای ، لوح محبت میزنم

بهر هر دل.......... دلبرم باشد یکی
مهر باطل روی هر ،نوع خیانت میزنم

سخت میگردم.....همه بازار شهر
تاجران بی وفایی را،به زندان میکنم

بی نقاب آیند همه....در شهر من
با نقاب هرکس ببینم ، چهره ویران میکنم

گرگها در جای خود.....بره اهو جای خود
گر روند در جلد هم ، والله رسوا میکنم

عاشقان رامیدهم........فرمان برحکم وفا
بی وفایان را ز شهر،حتما گریزان میکنم

با عدالت میزنم......تکیه به تخت حاکمی
باعث بد نامی عشق را پریشان میکنم