logo پارس کلاب
loading
jalal
مشخصات
بیشتر
برخی دنبال شده‌گان همه
saray ali_sadafi U_and_Me saturn 2NE1 prs2025 maha dostyab Benyamin1111 rezamahmoudabadi
اخرین بازدیدکنندگان 4350
90876arcgg mamalfc negin_7882 ati-ma2 goleyakh bsirtv milad-68 omid20 javan_irani
jalal محفل شعر وادب 1 ماه

.

loading...
jalal محفل شعر وادب 1 ماه

.

loading...
jalal محفل شعر وادب 1 ماه

.

loading...
jalal محفل شعر وادب 2 ماه

سه زخم کهنه به پهلو و پشت و ران دارم

دو سال پیش، بدندان دم تو برکندم

کنون ز گوش گذشتی، چنین گمان دارم

دکان کید، برو جای دیگری بگشای

فروش نیست در آنجا که من دکان دارم

پروین اعتصامی

jalal محفل شعر وادب 2 ماه

پیام داد سگ گله را، شبی گرگی

که صبحدم بره بفرست، میهمان دارم

مرا بخشم میاور، که گرگ بدخشم است

درون تیره و دندان خون فشان دارم

جواب داد، مرا با تو آشنائی نیست

که رهزنی تو و من نام پاسبان دارم

من از برای خور و خواب، تن نپروردم

همیشه جان به کف و سر بر آستان دارم

مرا گران بخریدند، تا بکار آیم

نه آنکه کار چو شد سخت، سر گران دارم

مرا قلاده بگردن بود، پلاس به پشت

چه انتظار ازین بیش، ز آسمان دارم

عنان نفس، ندادم چو غافلان از دست

کنون بدست توانا، دو صد عنان دارم

گرفتم آنکه فرستادم آنچه میخواهی

ز خود چگونه چنین ننگ را نهان دارم

هراس نیست مرا هیچگه ز حملهٔ گرگ

هراس کم دلی برهٔ جبان دارم

هزار بار گریزاندمت به دره و کوه

هزارها سخن، از عهد باستان دارم

شبان، بجرات و تدبیرم آفرینها خواند

من این قلادهٔ سیمین، از آنزمان دارم

رفیق دزد نگردم بحیله و تلبیس

که عمرهاست بکوی وفا مکان دارم

درستکارم و هرگز نمانده‌ام بیکار

شبان گرم نبرد، پاس کاروان دارم

مرا نکشته، به آغل درون نخواهی شد

دهان من نتوان دوخت، تا دهان دارم

جفای گرگ، مرا تازگی نداشت، هنوز

سه زخم کهنه به پهلو و پشت و ران دا
بیشتر...

jalal محفل شعر وادب 2 ماه

غم دل با كه بگويم كه مرا ياري نيست...

جز تو اي روح روان هيچ مددكاري نيست...

غم عشق تو به جان است و نگويم به كسي...

كه در اين باديه غمزده غمخواري نيست...

راز دل را نتوانم به كسي بگشايم...

كه در اين دير مغان راز نگهداري نيست...

درد من عشق تو و بستر من بستر مرگ...

جز توام هيچ طبيبي و پرستاري نيست...

لطف كن لطف و گذر كن به سر بالينم...

كه به بيماري من جان تو؛ بيماري نيست...

قلم سرخ كشم بر ورق دفتر خويش...

هان كه در عشق من و حسن تو گفتاري نيست...

(امام خمینی)

jalal دِلـنَـوـآـزـآنــ 2 ماه

.

loading...
jalal محفل شعر وادب 2 ماه

.

loading...
jalal محفل شعر وادب 2 ماه

.

loading...
jalal محفل شعر وادب 2 ماه

.

loading...
jalal محفل شعر وادب 2 ماه

.

loading...
jalal محفل شعر وادب 3 ماه

عشوه ات نقش جدیدی است که دیدن دارد
ناز معشوق صواب است ... خریدن دارد

رقص زلفت همه از کار جهانم انداخت
این چه زلفی است چنین شور دویدن دارد

گره از زلف دلم وا کن اگر دل داری
رخ عیان کن ، دل من شور تپیدن دارد

فارغ از هرچه طبیعت و جهانی دیگر
این لبت میوه ی سرخی ست که چیدن دارد

قصه ام گرچه که پایان ندارد اما
آخرش فصل جدیدی ست ، شنیدن دارد

من به دین تو نبودم ولی باور کن
لب من بر لب تو ، عزم رسیدن دارد



.

jalal محفل شعر وادب 3 ماه

بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم قصه ی دلواپسی

قصه ی عشق از زبان هر کسی
گفته اند از می حکایت ها بسی

حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را

چشم هایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

آه می ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسواییم تنها شوم



.
بیشتر...

jalal محفل شعر وادب 3 ماه

قلب عاشق پیشه از هجرت شکایت میکند
غصه های بی تو بودن را روایت میکند

شاعری دیوانه ام عاشق بدیدارت منم
آسمان چشمم از باران حکایت میکند

گریه ها کردم بیایی در برم چون ابرها
ابر بارانی زچشمم سخت حیرت میکند

در توانم نیست چشمم را ببندم روی تو
دیدنت آیینه را هم غرق عادت میکند

تارو پودم را بسوزاند غمت در هر نفس
هر نفس ،آتش درونم شعله قسمت میکند

بی قرارم جمعه ها آخر کجایی ای مها
قلب عاشق پیشه از هجرت شکایت میکند....


.

jalal محفل شعر وادب 3 ماه

ساقیا پُر کن به یاد چشم او جامی دگر
تا بسوی عالم مستی زنم گامی دگر ..

چشم مستت را بنازم ، تازه از راه آمدم
بعد ازین جامی که دادی ، باز هم جامی دگر

تا مگر مستانه بر گیرم قلم ، وز راه دور
باز بفرستم بسوی دوست پیغامی دگر

رو که زین پس از کبوتر عاشقی آموختم
گر نشد بام تو ، جویم دانه از بامی دگر

ای " امید " از مستی و از عشق برخوردار شو
خوشتر از ایام مستی نیست ایامی دگر

خنده ی خورشید را هر صبح دانی چیست رمز ؟
گوید از عمرت گذشت ای بی خبر شامی دگر ..



.