پارس کلاب
loading
امیر
خوب من ی پسر خوش تیپ هستم مودبم با کلاسم /کارم طراحی سایت هستش /کارای طراحی انجام میدم. برای خودم چندتا سایت دارم و دارم روی اونها کار میکنم
مشخصات
بیشتر
برخی دنبال شده‌گان همه
shamim3 shabnamy Aylar76 021 Aida2 Armaghan98i R0ya noora Rashin afsaneh-soleymani
اخرین بازدیدکنندگان 1367
omid20 farnood-hidden elham20m helia17 T0M Armaghan98i Butterfly King_MM
امیر امیر 5 سال

اینایی که رنگ پوستشون تیره ست

اینایی که هیچکس دوسشون نداره

اینایی که معمولا شبا از خلوتشون بیرون میزنن

همینایی که جثه کوچیکی دارن اما خیلیاازشون میترسن

اینایی که خدا دوتا بال بهشون داده

اینا سوسکن ، سریع با یه دمپایی بزنین روشون

امیر امیر 5 سال

جواب ایرانی ها به اس ام اس یه ناشناس :

دهه پنجاهی: حتما” اشتباه فرستاده

دهه شصتی بعد چند بارتکرار: شما؟

دهه هفتادی:هنوز عرقه پیام خشک نشده u؟

دهه هشتادی: کدوم یکی هستی؟

اینطور پیش بره نودی ها شماره ناشناس ندارن !

امیر امیر 5 سال

پشت هر مرد موفق ، یک زن راضی وجود دارد

اما در پشت یک مرد راضی است یک زن خسته هست !

امیر امیر 5 سال

گفتی (پ) پات وایسادم

گفتی (م) واست مــــُــردم

گفتی (خ) واست خون ریختم

فقط منتظرم بگی (ت)

تا بزنم تو گــوشِت و تلافـی همه چیُ در بیارم !

امیر امیر 5 سال

فتواي جديد طالبان اگر يك پسر به دختري بگه قربونت برم عزيزم،20 ضربه شلاق داره!! اگر بگه قربونت برم خوشگلم 70 ضربه شلاق داره!! ولي اگر بگه قربونت برم الهي چون در راه خداست هيچ اشکالي ندارد.

http://tanzkadeh.ir/
امیر امیر 5 سال

گفت: به من بگو چقدر دوستم داری؟
گفتم:
تو را به بلندی کوه‏ها، پهنای دشت‏ها، عمق دریاها و به زیبایی گل‏ها دوست دارم.
تو را به اندازه‏ی تمام وجودت دوست دارم
زیرا هیچ‏کس را بدین‏سان دوست نداشته‏ام!
با حسرت سری جنباند و گفت:
متاسفم از اینکه نمی‏توانم حرف‏هایت را باور کنم
زیرا
قلب کوچک من تحمّل، عشق بزرگ تو را ندارد!

http://tanzkadeh.ir/?p=308
امیر امیر 5 سال

شاید باورت نشه، اما تو رو به اندازه ی دو تا چشمام دوست دارم… از طرف موش کور!

http://tanzkadeh.ir/?p=306
امیر امیر 5 سال

سلام، خوبی؟ ببین یه خواهشی ازت دارم. می خوام اگه میشه یه دو سه روزی بیام خونه ی شما بمونم. این روزا انگار همه با من مشکل دارن. الان به یه دوست حقیقی نیاز دارم… قربانت “عثامه بن لادن”

http://tanzkadeh.ir/?p=306
امیر امیر 5 سال

فقر

فقر؛ گرسنگی نیست،
عریانی هم نیست،
فقر؛ همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند،
فقر؛ تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد می کند،
فقر؛ کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند،
فقر؛ پوست موزی است که از پنجره ی یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود،
فقر؛ همه جا سر می کشد،
فقر؛ شب را " بی غذا" سر کردن نیست،
فقر؛ روز را " بی اندیشه" سر کردن است.

امیر امیر 5 سال

مگسی را کشتم (شعر)

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

مرحوم حسین پناهی

امیر امیر 5 سال

بهلول و خرقه و نان جو و سرکه

آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست. روزی به عادت معهود به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید پرسید بهلول چه می کنی؟
بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می دهند.
هارون گفت :آیا می توانی از قیامت و صراط و سئوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی؟
بهلول جواب داد: به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و "تابه" بر آن آتش نهند تا سرخ و خوب داغ شود.
هارون امر نمود تا آتشی افروختند و "تابه" بر آن آتش گذاردند تا داغ شد آن گاه بهلول گفت :ای هارون! من با پای پرهنه روی این "تابه" می ایستم و خودم را معرفی می نمایم و آن چه خورده ام و هر چه پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پای خود را مانند من برهنه نمائی و خود را معرفی کنی و آن چه خورده و پوشیده ای ذکر نمایی.
هارون قبول کرد. آنگاه بهلول روی "تابه" داغ ایستاد و فوری گفت:
بهلول، خرقه و نان جو و سرکه .
بهلول فوری پایین آمد که ابدا پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به
بیشتر...

امیر امیر 5 سال

دعا


بنده ای خدا را گفت: اگر سرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم؟




خدا گفت: شاید نوشته باشم هرچه دعا کند...

امیر امیر 5 سال

دعای سال نو

الهی، با خاطری خسته از اغیار، و به فضل تو امیدوار،
دست از غیر تو شسته و در انتظار رحمتت نشسته ام.

بدهی کریمی، ندهی حکیمی،
بخوانی شاکرم، برانی صابرم.

الهی احوالم چنان است که می دانی و اعمالم چنین است که می بینی
نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز

یا ارحم الرحمین
در این روزهای پایانی سال (/یا/ در سال نو) برای دوستانم که بهترین هستند، بهترین ها را مقرر فرما

امیر امیر 5 سال

فرق آیینه و شیشه

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی!
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"
اما در آینه، لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن:
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.
بیشتر...

امیر امیر 5 سال

طرز نگاه به زندگی

صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود، با خودش گفت: "هییم! مثل این که امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!

فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو روی سرش مونده بود "هیییم! امروز فرق وسط باز می کنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت!

پس فردای اون روز تنها یک تار مو روی سرش بود "اوکی، امروز دم اسبی می بندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد!

روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود! فریاد زد: ایول! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!

همه چیز به نگاه تو بر می گرده! می تونی از زندگی لذت ببری یا ازش ناامید بشی...
بیشتر...